خبرگزاری موج گزارش می کند:
روایت یک جشن تولد زیر بمباران تهران
در روزهایی که حملات دشمن متخاصم به کشور فضای رعب آوری را ایجاد کرده بود در یکی از مراکز نگهداری معلولان در شرق تهران اما داستان به گونه دیگری رقم خورد.
، تنها چند روز از آغاز جنگ گذشته بود و تهران هنوز در تلاش بود تا با واقعیت جدید زندگی زیر سایه تهدیدهای هوایی کنار بیاید. در روزهایی که مردم شهر کمکم به صدای آژیرهای هشدار، عبور جنگندهها، پدافند و گاهی انفجارهای دور و نزدیک عادت میکردند، یکی از مراکز نگهداری از معلولان بهزیستی، ظهر متفاوتی را تجربه کرد؛ ظهری که با وجود ناامنیهای بیرون، به لحظهای پر از همدلی، امید و آرامش برای سه کودک معلول درست در روز تولدشان تبدیل شد.
آن روز ظهر، آسمان شهر پرهیاهو بود. صدای پدافندهای فعالشده و گاهی رگبار ضد هوایی که در پاسخ به پرواز جنگندههای دشمن شلیک میشد، در بیشتر مناطق شنیده میشد. مرکز نگهداری نیز، که در یکی از نقاط پرخطر تهران قرار داشت، همیشه آماده واکنش سریع بود. اما با وجود این شرایط، زندگی روزمره باید ادامه مییافت؛ مخصوصاً برای کودکانی که بیش از هر کسی نیازمند آرامش، نظم و حس امنیت بودند.
خبر از دل مراکزی میرسد که این روزها شاید کمتر کسی از آنها سراغی بگیرد؛ پشت دیوارهایی که در چند کیلومتریشان بارها صدای انفجار شنیده شده و گاه شیشهها از لرزش هوا ترک برداشتهاند.
در یکی از همین مراکز نگهداری از معلولان ذهنی و جسمی، مربیان تصمیم گرفتند در میانه تمام اضطرابها، فرصتی کوتاه برای لبخند فراهم کنند بهانه، تولد سه مددجو بود؛ سه کودک که نامهایشان مدتهاست به فهرست خانواده کوچک این مرکز گره خورده است.
وسایل جشن در مقایسه با هیاهوی بیرون، شاید ناچیز به نظر میرسید؛ اما برای این بچهها، هر رنگی به معنای زندگی بود.
نزدیکی مرکز به مناطق حادثهخیز باعث شده بود طی روزهای گذشته کارکنان مدام بین مراقبت و اضطراب در حرکت باشند. یکی از مادریاران این مرکز گفت: ما روزهای سختی داریم، ولی نمیخواستیم بچهها حس کنن دنیا فقط ترس و صداهای بلند داره. امروز خواستیم بهشون یادآوری کنیم هنوز امید هست.
ساعت حوالی ظهر بود که سالن کوچک مرکز آماده برگزاری جشن شد. روی میز، سه کیک ساده قرار داشت، انگار شمع های روی کیک بنا بود نشانه و نوری باشد که هنوز در دل این روزهای سخت روشن مانده است.
امید خبری که اینروزها باید هزار بار بازگو شود
مربیان با لبخند، آهنگ تولد را شروع کردند. صدای بچهها، هرچند آرام و ناهماهنگ، حالوهوای ویژهای ایجاد کرد، در آن لحظه کسی از جنگ حرفی نزد، کسی از تهدیدها چیزی نگفت. آن روز تنها چیزی که میان آن دیوارها طنین انداخت، خنده بود.
حضور مربیان و مادریاران در چنین شرایطی نه فقط وظیفه، بلکه نوعی ایثار انسانی است. آنان شبها را در کنار مددجویان میگذرانند تا در صورت بروز هر حادثهای، آماده جابهجایی یا آرامسازی آنها باشند. یکی از آنان میگوید: وقتی صدای انفجار میاد، بچهها دچار وحشت میشن. گاهی ساعتها طول میکشه تا دوباره آروم بشن. برای همین جشن گرفتن فقط شادی نیست، نوعی درمانه.
پس از فوت کردن شمعها، کیک میان همه بچهها تقسیم شد. کارکنان تلاش کردند فضای جشن را پرنشاط نگه دارند و اجازه ندهند صدای بیرون، روحیه کودکان را تحت تأثیر قرار دهد. چند بازی گروهی ساده اجرا شد و مربیان با استفاده از موسیقی ملایم، تمرکز بچهها را از بیرون به داخل سالن هدایت کردند. هر بار صدایی از بیرون شنیده میشد، یکی از مربیان با لطیفه، سؤال ساده یا بازی کوتاه ذهن بچهها را منحرف میکرد.
در میان همه اخبار خستهکننده از بحرانها و آمارها، شاید روایت چنین جشن کوچکی ناچیز بهنظر برسد؛ اما حقیقت این است که همین لحظههای کوتاه، شریانهای زنده زندگیاند.
سه شمع کوچک، سه لبخند، و سه کودک که در دل جنگ، هنوز امید را نفس میکشند؛ این همان خبری است که باید هزار بار بازگو شود.
ارسال نظر