خبرگزاری موج گزارش می دهد:
ما رأیتُ الّا جمیلا/ وقتی دلگرمی رزمندهها از دل میدانها میگذرد
بیش از ۷۰ شب از آغاز تجمعات مردمی در میدانهای شهر میگذرد؛ شبهایی که با اندوه جنگ و شهادت آغاز شد اما کمکم به صحنهای از همدلی، ایستادگی و عشق مردم به وطن تبدیل شد.
، بیش از ۷۰ شب از آغاز تجمعات مردمی در میدانهای شهر میگذرد؛ شبهایی که با اندوه جنگ و شهادت آغاز شد اما کمکم به صحنهای از همدلی، ایستادگی و عشق مردم به وطن تبدیل شد. در میان پرچمها، صلواتها و اشکها، جانبازانی دیده میشوند که با جسمهای خسته اما دلهایی استوار به میان مردم آمدهاند تا بگویند هنوز هم «دلگرمی رزمندهها»، از دل همین میدانها میگذرد.
شبها که از راه میرسد، میدانهای شهر چهره دیگری پیدا میکنند. جمعیتی که شاید هرکدام از گوشهای آمدهاند، آرامآرام کنار هم میایستند؛ یکی پرچم در دست دارد، یکی عکس شهدا را بالا گرفته و دیگری تنها آمده تا چند دقیقهای در میان مردمی باشد که هنوز بعد از هفتهها، میدان را ترک نکردهاند.
این تجمعات، در روزهای نخست با اندوه آغاز شد؛ روزهایی که خبر جنگ و شهادت رهبر عزیزمان حضرت آیت الله سید علی خامنه ای، قلب مردم را سنگین کرده بود. اما حالا در دل همان اندوه، صحنههایی شکل گرفته که بسیاری آن را به روایت حضرت زینب(س) بعد از عاشورا شبیه میدانند؛ همان جمله تاریخی که فرمود: «ما رأیتُ الّا جمیلا». گویی مردم ایران نیز تلاش کردهاند در دل سختیها، زیبایی همدلی و ایستادگی را زنده نگه دارند.
در این شبها، فقط جوانها نیستند که به میدان میآیند. پیرمردی با عصا آرام در میان جمع حرکت میکند. مادری کودک خود را روی شانه گرفته و زیر لب صلوات میفرستد. دختر نوجوانی پرچمی را روی دوش انداخته و در سکوت به سخنرانیها گوش میدهد. اما در میان تمام این تصاویر، حضور جانبازانی که با سختی خود را به تجمعات رساندهاند، حال و هوای دیگری دارد.
آنها آمدند تا با نمایش ورزش زورخانهای حضور خود را در بین مردم به نمایش بگذارند.
یکی از همین جانبازان، روی ویلچر در میان مردم نشسته بود اما از دردهایش نگفت؛ از امید گفت. از روزهایی که در کردستان جنگیده بود و بستههای کوچک مردم از شهرهای مختلف به دستشان میرسید. شال و کلاه و لباس گرمی که شاید ارزش مالی زیادی نداشت، اما روح رزمندهها را گرم میکرد.
میگفت: قبل از اینکه این شالها جسم ما رو گرم کند، روح ما رو گرم میکرد. چون میفهمیدیم مردم هوای رزمندههایشان را دارند.
شاید راز ماندگاری این تجمعات نیز همین باشد؛ اینکه مردم احساس میکنند حضورشان، حتی اگر فقط چند ساعت در میدان باشد، میتواند تکیهگاهی برای کسانی باشد که این روزها درگیر دفاع از کشورند. در این شبها، بارها از بلندگوها شنیده شده که «میدان را خالی نکنید». جملهای که برای بسیاری تنها یک شعار نیست، بلکه نوعی احساس مسئولیت جمعی است.
در میان جمعیت، تفاوت سلیقهها و ظاهرها کمرنگ میشود. پیر و جوان، زن و مرد، مذهبی و غیرمذهبی، همه کنار هم ایستادهاند. انگار جنگ و بحران، بار دیگر یک حقیقت قدیمی را یادآوری کرده است؛ اینکه مردم ایران در روزهای سخت، بیش از هر زمان دیگری کنار هم قرار میگیرند.
بسیاری از حاضران میگویند این شبها فقط یک تجمع سیاسی نیست؛ نوعی پناه روحی است. جایی که مردم میتوانند ترسها و نگرانیهایشان را با هم تقسیم کنند و در کنار یکدیگر احساس تنهایی نداشته باشند. برای همین است که بعد از گذشت دهها شب، هنوز میدانها خالی نشدهاند.
در گوشهای از میدان، نوجوانی پرچم کوچکی در دست گرفته و با صدای بلند صلوات میفرستد. چند متر آنطرفتر، مادری عکس فرزند شهیدش را در آغوش گرفته است. کمی دورتر، جانبازی که به سختی صحبت میکند، از مردم میخواهد این حضور را ادامه دهند؛ حضوری که به گفته او، «گرمابخش وجود رزمندهها»ست.
او از گذشته و امروز میگوید؛ از روزهایی که رزمندهها آرپیجیهای محدود داشتند و حالا از قدرت و پیشرفت کشور سخن میگوید. اما مهمتر از همه، جملهای است که چند بار تکرار میکند: «قدر خودتونو بدونید.»
شاید همین جمله، خلاصه تمام آن چیزی باشد که این شبها در میدانها جریان دارد؛ مردمی که میخواهند در دل بحران، همچنان کنار هم بمانند و باور کنند هنوز میتوان از میان اندوه، زیبایی آفرید.
این شبها، میدانهای شهر فقط محل تجمع نیستند؛ روایتی زنده از مردمیاند که تصمیم گرفتهاند حتی در سختترین روزها، امید، همدلی و ایستادگی را فراموش نکنند.
ارسال نظر