خبرگزاری موج گزارش می دهد:

از کوچه‌های کاکرود تا سنگر پدافند/ روایت خانواده‌ای که فرزندش را به وطن سپرد

در روستای کاکرود، این روزها همه از مردی حرف می‌زنند که آرام بود، مهربان بود و بی‌ادعا زندگی کرد؛ مردی که ۱۸ سال لباس خدمت پوشید و سرانجام در حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا، آسمانی شد.

خانواده شهید مجتبی علیزاده
به گزارش خبرنگار سیاسی خبرگزاری موج

، شهید سروان «مجتبی علیزاده کاکرودی» فرزند روستای سرسبز «کاکرود» از توابع در شهرستان بود؛ روستایی کوچک اما پرغرور که حالا نامش با ایثار و شهادت گره خورده است.

او از دل همان کوچه‌های ساده روستا قد کشید، بزرگ شد و سال‌ها با لباس پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران از امنیت کشور دفاع کرد تا سرانجام در حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به شهادت رسید. امروز مردم کاکرود، نه فقط به یک هم‌ولایتی، بلکه به قهرمانی افتخار می‌کنند که نام روستایشان را در سراسر کشور سربلند کرده است.

خانواده شهید مجتبی علیزاده

خانه‌ای که روزی صدای خنده‌های پدرانه‌اش در آن می‌پیچید، حالا با قاب عکس مردی روشن مانده که نه فقط افتخار خانواده، که افتخار یک روستا، یک استان و یک ملت شده است.

درِ خانه که باز می‌شود، سکوت زودتر از آدم‌ها حرف می‌زند. عکس شهید روی دیوار نشسته و کنار آن، چشمانی که هنوز باور نکرده‌اند صاحب این خانه دیگر بازنمی‌گردد.

 

در خانه، هنوز ردّ حضور مردی مانده که ستون آرامش خانواده بود

در خانه‌ای که حالا داغ شهادت در آن نشسته، همسر شهید سروان «مجتبی علیزاده کاکرودی» از عشقی می‌گوید که سال‌ها پیش، میان او و همسرش شکل گرفت؛ عشقی ساده و ریشه‌دار که سرانجام به زندگی مشترکی پر از خاطره ختم شد.

او آرام و بغض‌آلود می‌گوید: «ما پسرعمو و دخترعمو بودیم. از بچگی همدیگه رو می‌شناختیم و با هم آشنایی کامل داشتیم. سال ۸۵ که رفت سر کار، دو سال بعد ازدواج کردیم. سال ۸۷ عقد کردیم و ۸۸ عروسی گرفتیم. سال ۸۹ هم پسر بزرگمون ایلیا به دنیا اومد.

در میان تمام خاطرات مشترکشان، یک چیز همیشه برایش پررنگ بوده؛ علاقه و تعصب شهید به لباس نظامی. همسرش می‌گوید: «شغلش رو خیلی دوست داشت. به کارش افتخار می‌کرد.»

اما حالا همان شغلی که برایش افتخار بود، او را تا آسمان برده است.

لحظه شنیدن خبر شهادت هنوز برایش غیرقابل باور است. با صدایی که می‌لرزد، روایت می‌کند: «ساعت حدود یک و نیم بود که فهمیدم... باورم نمی‌شد. هی به گوشیش زنگ می‌زدم، ولی گوشی دیگه در دسترس نبود. اصلاً باور نمی‌کردم.»

خانواده شهید مجتبی علیزاده

آخرین دیدارشان به روزهای پایانی اسفند برمی‌گردد؛ دیداری کوتاه که حالا تبدیل به حسرتی ابدی شده است. «آخر اسفند بود، دوشنبه اومد و دوباره رفت که نیمه دوم برگرده... ولی دیگه ندیدمش.»

در خانه، هنوز ردّ حضور مردی مانده که ستون آرامش خانواده بود؛ پدری که حالا پسر نوجوانش باید نبودنش را تاب بیاورد و همسری که میان خاطرات سال‌های زندگی مشترک، دنبال صدای مردی می‌گردد که دیگر برنمی‌گردد.

همسر شهید میان بغضش، زمزمه‌ای می‌کند که بیشتر شبیه درد دل است تا حرف؛ درد دلی از جنس دلتنگی زنی که هنوز رفتن همسرش را باور نکرده است. خانه برایش پر از یاد اوست؛ از صدای قدم‌هایش تا چشم‌انتظاری‌هایی که دیگر پایانی ندارند.

شهید سروان «مجتبی علیزاده کاکرودی» حالا فقط یک نام در میان شهدای وطن نیست؛ او برای خانواده‌اش، همان پسرعمو، همان همسر مهربان و همان پدری است که آرزو داشت فرزندانش سربلند بزرگ شوند. مردی که با عشق زندگی کرد، با افتخار خدمت کرد و سرانجام جانش را برای امنیت مردمش داد.

 

لحظه‌ای که  کابوس ناتمام یک مادر بود

مادر شهید سروان «مجتبی علیزاده کاکرودی» هنوز هم وقتی از پسرش حرف می‌زند، انگار با همان مهر مادرانه سال‌های دور صدایش می‌زند؛ «پسرم خیلی آرام بود، خیلی صبور بود، خیلی مهربان بود... با همه.»

چشمانش پر از اشک می‌شود اما لبخندی کوتاه روی صورتش می‌نشیند وقتی از اخلاق پسرش می‌گوید. «خیلی دوستش داشتم... دوست‌داشتنی بود. بچه خوبی بود، زرنگ بود، عالی بود.»

برای یک مادر، مجتبی هنوز همان پسری است که با آرامش و ادب بزرگ شد؛ جوانی که ۱۸ سال لباس خدمت به تن کرد و سرباز وطن ماند. مادرش با افتخار از سال‌های خدمت او یاد می‌کند؛ از پسری که شغل نظامی را با عشق انتخاب کرد و تا آخر پای آن ایستاد.

می‌گوید: «خیلی آرام بود، هیچ‌وقت کسی ازش ناراحت نمی‌شد.»

اما میان تمام جمله‌های بریده‌بریده مادر، تلخ‌ترین بخش، لحظه شنیدن خبر شهادت است؛ لحظه‌ای که هنوز هم برایش شبیه یک کابوس ناتمام است. با صدایی لرزان تعریف می‌کند: «به ما زنگ زدن... من باور نمی‌کردم.»

او هنوز در خاطرات آخرین تماس‌ها و آخرین قرارها مانده است؛ در همان امیدی که قرار بود فردا به دیدن پسرش برسد، اما فردایی که هرگز شبیه گذشته نشد.

خانه حالا برای مادر شهید، پر از جای خالی پسری است که روزی با لبخند وارد می‌شد و امروز تنها قاب عکسش مانده است. مادری که با دستان زحمتکش، پسری آرام و نجیب بزرگ کرد و حالا باید داغ نبودنش را به دوش بکشد.

در میان بغض مادر، یک چیز روشن‌تر از همه دیده می‌شود؛ غرور. غرور مادری که می‌داند پسرش تنها متعلق به خانواده نبود، بلکه برای امنیت مردم کشورش جان داد و نامش در حافظه این سرزمین ماندگار شد.

 

شهادت مجتبی بدترین خبر زندگیم بود

خواهر شهید وقتی از برادرش حرف می‌زند، بیشتر از آنکه از یک نظامی بگوید، از مردی حرف می‌زند که مهربانی‌اش در ذهن همه مانده است. «مهین علیزاده» با بغضی که مدام میان کلماتش می‌شکند، می‌گوید: «داداشم خیلی مهربون بود، خیلی صبور بود، خوش‌اخلاق بود، خوش‌رو بود، خوش‌قلب بود. اصلاً کینه‌ای نبود. با همه سلام و علیک داشت، به همه فامیل سر می‌زد و رفت‌وآمد می‌کرد. کلاً خیلی آدم خوبی بود.»

او از آخرین دیدارش با برادر شهیدش می‌گوید؛ دیداری کوتاه و پرعجله. «آخرین باری که دیدمش خیلی عجله داشت. فقط دوست داشت زودتر بره زن و بچه‌شو ببینه.»

اما میان تمام خاطراتی که از شهید سروان «مجتبی علیزاده کاکرودی» در ذهن خانواده مانده، یک تصویر بیشتر از همه در ذهن خواهرش زنده مانده است؛ تصویری ساده اما عمیق، از مهربانی مردی که حتی غریبه‌ها را هم فراموش نمی‌کرد.

خواهر شهید روایت می‌کند: «یه بار من و داداش و زن‌داداشم با اتوبوس از تهران می‌رفتیم شمال. ما جلو نشسته بودیم و داداش عقب اتوبوس، کنار چند تا سرباز نشسته بود. برگشتم ببینم چیزی لازم نداره، دیدم هندزفری گذاشته. یه گوشی تو گوش خودش بود و یه گوشی دیگه رو گذاشته بود تو گوش یه سرباز که آهنگ گوش بده. گفت این سربازه، گناه داره، داره میره پادگان...»

خانواده شهید مجتبی علیزاده

همین خاطره کوتاه، تصویری روشن از روح بزرگ شهیدی است که حتی در ساده‌ترین لحظه‌های زندگی هم به فکر دل دیگران بود؛ مردی که برای خوشحال کردن یک سرباز غریبه، لذت کوچک گوش دادن به موسیقی را با او تقسیم می‌کرد.

خواهر شهید می‌گوید: «انقدر مهربون بود که حتی آدمی رو که نمی‌شناخت هم تنها نمی‌ذاشت.»

وقتی صحبت به خبر شهادت می‌رسد، صدایش آرام‌تر می‌شود؛ انگار هنوز باورش سخت است. «بدترین خبر زندگیم بود... خیلی سخت بود، خیلی.»

او می‌گوید برادرش شغل نظامی را با عشق انتخاب کرده بود و به آن افتخار می‌کرد. «خودش با علاقه رفت. شغلش رو خیلی دوست داشت و راضی بود.»

حالا از آن برادر مهربان، تنها قاب عکسی روی دیوار نمانده؛ خاطراتی مانده که هر کدام، روایتی از انسانیت و قلب بزرگی است که در لباس یک افسر پدافند هوایی می‌تپید.

خانواده شهید مجتبی علیزاده

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط خبرگزاری موج در وب منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشد منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

ارسال نظر

مهمترین اخبار

گفتگو

آخرین اخبار گروه

پربازدیدترین گروه