خبرگزاری موج گزارش می دهد؛
ضرباهنگ متفاوت زندگی بیماران اعصاب و روان در دل جنگ/ از ابتدای جنگ خواب ندارم
ضرباهنگ زندگی بیماران اعصاب و روان در دل جنگ متفاوت تر است، آنها با کوچک ترین اتفاق بهم میریزند و اکنون جنگ می تواند زندگی آنها را با نوسانات زیاد عصبی روبرو کند.
، در روزهایی که اضطراب در خیابانهای شهر موج میزند و صدای انفجارها گاهوبیگاه سکوت شب را میشکنند، در مرکز نگهداری بیماران اعصاب و روان، زندگی ضربآهنگی متفاوت دارد؛ ضربآهنگی که هر حادثهای میتواند آن را به هم بریزد و نفس بسیاری از بیماران را سنگینتر از قبل کند.
در حادثه اصابت یک موشک در نزدیکی مرکزنگهداری از بیماران اعصاب و روان و سالمندان نهتنها شیشهها شکست و درها را خم کرد، بلکه خاطرهای پر از هراس را در ذهن ساکنان مرکز هک کرد؛ خاطرهای که با وجود ترسناک بودن، حالا با روایتهای انسانی و پر از مهر، کمی قابلتحملتر شده است.
وقتی بیماران شروع به صحبت درباره آن لحظه کردند، تقریباً همه با یک جمله آغاز میکردند: «خیلی وحشتناک بود…».
یکی از بیماران جوان که هنوز آثار لرزش در دستانش دیده میشد، از همان صحنهای گفت که برای همیشه در ذهنش هک شده است: من و دوستم توی حیاط بودیم، نشسته بودیم روی تاب. داشتیم با هم حرف میزدیم که یک مرتبه صدای خیلی خیلی بلند اومد. انگار آسمون پاره شد… فکر کردم تاب از جا کنده شد، ولی موج انفجار بود. تاب رو گرفته بودم، ولی موج پرتَم کرد روی زمین.
وی با دقت لحظه سقوط را شرح میداد؛ نه از سر نمایش یا اغراق، بلکه با صداقتی که مخصوص کسانی است که ضربه را جسمی و روحی تجربه کردهاند، عنوان کرد: دود و خاک بلند شد… نمی توانستیم نفس بکشیم، فقط صدای داد و فریاد بود ، صداهای پشتِ سر هم، شیشههایی که شکست… همه گیج شده بودیم. نمیدونستیم باید کجا بریم.
در بخش داخلی مرکز، شیشههای چند اتاق فرو ریخته بود و تکههای ریز شیشه روی زمین پخش شده بودند. یکی از بیماران که هنگام انفجار در خواب بود، با صدایی لرزان روایت کرد: با صدای شکستن بیدار شدم. تا چشم باز کردم دیدم اتاق تاریک و پر از دود است. اول فکر کردم خوابم، تا اینکه صدای پرستار را شنیدم که میگفتن آروم باشید، آروم باشید.
در میان روایتهای پر از لرزش، نقطه مشترکی وجود داشت؛ نام پرستاران و مشاوران مرکز.
تقریباً هر بیمار، حتی آنهایی که حرف زدن برایشان دشوار است، تلاش میکرد از کسانی بگوید که در سختترین دقایق کنارشان ایستادند.
یکی از بیماران میگفت: پرستارا… مثل مادر کنارمون بودن. من خانواده دارم، ولی تو اون لحظه فقط اونا بودن. دستمون رو گرفتن، ما رو بردن سمت بخش امن، خودشون وسط دود و شیشهها میدویدن…
بیماری دیگر با حساسیت خاص خودش، کمی مکث کرد و بعد اضافه کرد: میتونستن بیرون باشن، اصلاً وظیفهشون نبود جونشون رو به خطر بندازن… اما حتی یک نفرشون مرکز رو ترک نکرد.
در چشمان برخی بیماران، هنگام روایت کردن آن لحظات، اشکی حلقه میزد؛ نه فقط از ترس حادثه، بلکه از احساس دیدهشدن، حمایت و پناه یافتن.
این همان نقطهای بود که به گزارش رنگی انسانیتر میداد.
یکی از مشاوران مرکز بعدها گفت که بیماران در لحظه بحران معمولاً چند برابر بیشتر از افراد عادی دچار آشفتگی میشوند. برای همین، کوچکترین رفتار همراه با آرامش و لمس مشتاقانه دست آنان، میتواند طوفانی از اضطراب را خاموش کند.
نکته جالب این بود که با وجود ادامهدار بودن شرایط پرتنش اطراف مرکز، بیماران امروز آرامتر صحبت میکردند؛ گویی آن شب پرحادثه، با تمام وحشتش، چیزی روشن هم در دل آنها باقی گذاشته: اعتماد.
یکی از بیماران که لحنش نسبت به بقیه محکمتر بود، در پایان گفتگو جملهای گفت که در دل ما ماند: «اگرچه هنوز بیرون صدا میاد، هنوز خطر هست… اما ما دیگه نمیترسیم. چون میدونیم تنها نیستیم.»
وی مکثی کرد و با لبخندی کوچک ادامه داد: پرستارا و مشاورا مثل خانوادهن. شاید خانواده اصلیمون نتونه همیشه کنارمون باشه، اما اینا ما رو ول نمیکنن.
وقتی بیماران در اتاق مشترکشان کنار هم نشستند و راجع به حادثه صحبت کردند، بهوضوح دیده میشد که روایت جمعی چقدر به بازسازی روحیهشان کمک کرده است. بعضی با جزئیات توضیح میدادند، بعضی فقط دو سه جمله میگفتند، اما همه سعی میکردند بخشی از ترس درونیشان را بیرون بریزند.
ترسِ آن لحظه واقعی بود، اما مهربانی پس از حادثه هم واقعیتر.
شیشهها شکست، درها آسیب دیدند، اما چیزی که ترمیم شد حداقل برای مدتی احساس امنیت بیماران بود؛ احساسی که نه از دیوارها، بلکه از انسانهایی گرفته شد که در آن لحظه تصمیم گرفتند بمانند.
این گزارش، نتیجه گفتوگو با کسانی است که شاید جامعه کمتر صدایشان را میشنود؛ اما تجربهشان، روایت صادقانه ترس و امید در دل بحران است.
ارسال نظر