سرخط خبرها
  • مهلت جدید برای استفاده از کالابرگ خرداد
  • توصیه هاشمی به زائران اربعین: نیازی به خرید سیمکارت عراقی نیست
  • رکوردشکنی مردم در مدیریت مصرف برق
  • زیدان سرمربی تیم ملی فرانسه شد
  • پزشکیان: با هدایت رهبری از حقوق ملت کوتاه نمی‌آییم
  • رشیدی: تیم‌های عربی با جت حرکت می‌کنند ما لاک‌پشتی
  • حقوق بازنشستگان واریز شد/پرداخت حقوق کارکنان دولت حداکثرتا فردا
  • علت پلمب برخی کافه‌های مرکز تهران مشکلات صنفی بوده است
  • پایان همیشگی خاموشی تا شهریور: خوزستان، بوشهر، هرمزگان و سیستان معاف
  • رئیس جمهور به وزارت نیرو: برق دولت را قطع کنید اما برق تولید کننده را خیر
  • علت توقف برنامه فردوسی‌پور دعوت از علیرضا فغانی بود
  • هشدار ایران به بلغارستان درباره میزبانی از هواپیماهای نظامی آمریکا
  • کشف ۱۰۳ تن مواد مخدر/ انهدام ۳۸۸ باند و ضربه ۱۱ همتی به قاچاقچیان
  • دستگیری عامل انتشار مطالب ضد‌میهنی در تهران
  • فروش سؤالات جعلی آزمون دستیاری پزشکی به قیمت ۲۵۰ میلیون تومان
  • نام‌نویسی اربعین از مرز یک میلیون نفر گذشت
  • وزیر آموزش و پرورش: ثبت‌نام دانش‌آموز نباید مشروط به پرداخت وجه باشد
  • افزایش قیمت جهانی لپتاپ و گوشی با بسته شدن تنگه هرمز
  • قیمت پرواز تهران-نجف ۴۷ میلیون تومان شد
  • نازون هم قراردادش را با استقلال فسخ کرد

گزارش یک رقابت متفاوت فوتبال:

گل‌هایی که هرگز به تور نرسید/ وقتی اسطوره‌ها در قلب کودکان کار گل کاشتند

در فوتبال، گل زدن یعنی شادی. یعنی دویدن، فریاد کشیدن و در آغوش گرفتن هم‌تیمی‌ها، اما گاهی ارزشمندترین گل‌ها، همان‌هایی هستند که هرگز وارد دروازه نمی‌شوند.

کودکان کار
به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری موج

، امروز در پردیس توانمندسازی کودکان کار «صبح رویش»، توپ بارها به حرکت درآمد، اما هیچ‌کس دلش نمی‌خواست تور دروازه بلرزد. دروازه‌بان‌های این مسابقه، کودکانی بودند که سال‌ها پیش از آنکه فرصت کودکی را تجربه کنند، زندگی آن‌ها را پشت ویترین مغازه‌ها، چهارراه‌ها، کارگاه‌ها و خیابان‌ها به صف کرده بود؛ کودکانی که سهمشان از بازی، اغلب کار بوده است.

زمین فوتبال امروز، فقط یک زمین چمن نبود؛ مرزی بود میان دو دنیا. در یک سوی زمین، پیشکسوتان فوتبال ایران ایستاده بودند؛ مردانی که روزگاری با گل‌هایشان میلیون‌ها ایرانی را از جا بلند کرده بودند. حسن روشن، حمید درخشان، فرشاد پیوس و دیگر چهره‌های نام‌آشنای فوتبال، همان‌هایی که سال‌ها نامشان با افتخار فوتبال ایران گره خورده است. کنار آن‌ها نیز هنرمندانی حضور داشتند که آمده بودند تا یک روز متفاوت را کنار کودکان رقم بزنند.

در سوی دیگر اما، کودکانی ایستاده بودند که شاید بزرگ‌ترین آرزویشان تا همین دیروز، داشتن یک توپ سالم یا یک جفت کفش مناسب بود.

سوت آغاز مسابقه که زده شد، اتفاق عجیبی افتاد؛ اتفاقی که شاید در هیچ مسابقه رسمی فوتبال دیده نشود.

توپ به سمت دروازه رفت، اما ستاره‌هایی که سال‌ها هنر گل زدن را به نمایش گذاشته بودند، این بار انگار نمی‌خواستند گل بزنند.

آرام شوت می‌زدند.

مسیر توپ را عوض می‌کردند.

لبخند می‌زدند.

و اجازه می‌دادند کودک پشت دروازه، قهرمان آن لحظه باشد.

هر بار که توپ در دستان کوچک یک کودک آرام می‌گرفت، صدای خنده‌ای بلند می‌شد که از هر تشویق ورزشگاهی شنیدنی‌تر بود.

آن‌ها نمی‌خواستند رکورد گل‌های ملی‌شان را بیشتر کنند؛ آمده بودند تا رکورد دیگری ثبت کنند؛ رکورد لبخند.

شاید هیچ‌کس در آن زمین به اندازه این کودکان، معنای «گل نخوردن» را درک نمی‌کرد.

سال‌ها زندگی به آن‌ها گل زده بود؛ فقر، محرومیت، ترک تحصیل، کار اجباری، نگاه‌های سنگین رهگذران و کودکی‌ای که خیلی زود از آن‌ها گرفته شده بود.

امروز اما برای دقایقی کوتاه، ورق برگشت.

این بار کسی اجازه نداد توپ از خط دروازه عبور کند.

نه به خاطر نتیجه مسابقه، بلکه برای اینکه دل کودکی نشکند.

یکی از بچه‌ها بعد از گرفتن توپ، آن‌قدر بلند خندید که انگار قهرمان جام جهانی شده است. شاید برای خیلی‌ها فقط یک مهار ساده بود، اما برای او اثبات این بود که می‌تواند موفق باشد؛ می‌تواند تشویق شود؛ می‌تواند دیده شود.

در دنیای این کودکان، همین دیده شدن گاهی از هر جایزه‌ای ارزشمندتر است.

کودکی که دیروز شاید در چهارراه شیشه خودرویی را پاک می‌کرد، امروز مقابل یکی از بهترین مهاجمان تاریخ فوتبال ایران ایستاده بود و اجازه نداد توپ وارد دروازه شود.

این فقط یک صحنه فوتبالی نبود؛ بازگرداندن عزت‌نفسی بود که سال‌ها زیر غبار مشکلات پنهان مانده بود.

در گوشه دیگری از زمین، هنرمندان کنار بچه‌ها عکس می‌گرفتند، با آن‌ها شوخی می‌کردند و از رؤیاهایشان می‌پرسیدند. اینجا دیگر کسی از گذشته کودکان سؤال نمی‌کرد؛ همه درباره آینده حرف می‌زدند.

شاید همین، بزرگ‌ترین تفاوت چنین مراکزی باشد.

اینجا کودکان با گذشته‌شان تعریف نمی‌شوند؛ با آینده‌ای که می‌توانند بسازند شناخته می‌شوند.

پردیس توانمندسازی «صبح رویش» جایی است که تلاش می‌کند به جای آنکه فقط کودک را از خیابان دور کند، مسیر تازه‌ای برای زندگی او بسازد؛ مسیری که از کلاس درس می‌گذرد، به کارگاه مهارت‌آموزی می‌رسد، از اشتغال عبور می‌کند و در نهایت به استقلال ختم می‌شود.

اما امروز، حتی این هدف هم برای چند ساعت رنگ دیگری گرفت.

امروز، درس اصلی نه در کلاس برگزار شد و نه در کارگاه.

درس امروز را اسطوره‌های فوتبال با رفتاری ساده آموزش دادند؛ اینکه گاهی بزرگ بودن یعنی از گل زدن بگذری تا کودکی، طعم موفقیت را بچشد.

شاید اگر کسی از بیرون به زمین نگاه می‌کرد، مسابقه‌ای آرام و بدون هیجان می‌دید؛ اما حقیقت این بود که مهم‌ترین بازی روز، نه میان دو تیم، بلکه میان امید و ناامیدی در جریان بود.

و امید، برنده میدان شد.

وقتی مراسم رو به پایان بود، کودکان هنوز توپ را رها نمی‌کردند. انگار دلشان نمی‌خواست این چند ساعت تمام شود. شاید چون برای نخستین بار، کسانی که همیشه از قاب تلویزیون دیده بودند، روبه‌رویشان ایستاده بودند؛ نه برای گرفتن عکس یادگاری، بلکه برای هم‌بازی شدن.

شاید سال‌ها بعد، این کودکان نتیجه مسابقه را به یاد نیاورند.

شاید حتی نام همه پیشکسوتان را فراموش کنند.

اما بعید است هیچ‌وقت آن روز را از خاطر ببرند؛ روزی که اسطوره‌های فوتبال ایران، به جای فتح دروازه، دلشان را هدف گرفتند.

آن روز، هیچ گل ملی ثبت نشد.

اما ده‌ها گل، آرام و بی‌صدا، در قلب کودکانی کاشته شد که شاید بیش از هر چیز، به باور شدن نیاز داشتند.

و چه گل زیبایی بود؛ گلی که نه داور آن را ثبت کرد، نه روی اسکوربورد ورزشگاه نشست، اما تا سال‌ها در حافظه آن کودکان باقی خواهد ماند. شاید ماندگارترین گل، همان گلی بود که هرگز وارد دروازه نشد، اما مستقیم به قلب بچه‌ها نشست.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط خبرگزاری موج در وب منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشد منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

ارسال نظر

مهمترین اخبار

گفتگو

آخرین اخبار گروه

پربازدیدترین گروه