خبرگزاری موج ایلام گزارش می دهد؛
جنگ ملت است، من جا نمیزنم/ روایت همسر شهید محمد سیفی از آخرین روزهای زندگیاش
شهید محمد سیفی، از فرزندان استان ایلام و اهالی روستای زرانگوش شهرستان بدره، در تاریخ ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ در حمله به یک پاسگاه مرزی در منطقه مریوان به شهادت رسید، همسر او در روایت آخرین روزهای زندگیاش، از جمله ماندگار «جنگ ملت است؛ من جا نمیزنم» به عنوان نماد ایستادگی این شهید یاد میکند.
، بعضی آدمها را نه فقط با سالهای زندگیشان، بلکه با آخرین جملههایی که بر زبان میآورند میتوان شناخت؛ گاهی یک جمله، خلاصه تمام باورها، آرمانها و مسیر زندگی یک انسان میشود.
شهید محمد سیفی، از فرزندان غیور استان ایلام و اهالی روستای زرانگوش شهرستان بدره، یکی از همان مردانی بود که آخرین سخنانش تصویری روشن از روح بزرگ و نگاه مسئولانهاش به وطن و مردم را به یادگار گذاشت.
مردی متولد سال ۱۳۶۸، با مدرک کارشناسی علوم اجتماعی، که زندگی را تنها در چارچوب خانواده و موفقیت شخصی تعریف نمیکرد، بلکه خود را در برابر مردم و سرزمینش مسئول میدانست و تا واپسین لحظه عمر بر همین عهد ماند.

این جنگ ملت است؛ جملهای که به یادگار ماند
امروز، پس از شهادتش، هنوز صدای او در گوش همسرش زنده است؛ صدایی که در واپسین روزهای زندگی، از میان نگرانیها و دلواپسیهای خانواده شنیده شد و حالا به ماندگارترین یادگار او تبدیل شده است.
"فکر میکنی جنگ قبیلهای است که من جا بزنم؟ این جنگ ملت است."
معصومه محمدی، همسر شهید محمد سیفی، در گفتوگو با خبرنگار موج از روزهایی سخن میگوید که نگرانی و اضطراب بر زندگی خانوادهها سایه انداخته بود؛ روزهایی که هر تماس تلفنی و هر خبر جدید میتوانست آرامش یک خانواده را بر هم بزند.
او میگوید چند روز پیش از شهادت، از همسرش خواسته بود بیشتر مراقب خود باشد و تا حد امکان از مناطق پرخطر فاصله بگیرد.
نگرانش بودم، شرایط منطقه مناسب نبود. به او گفتم آنجا امنیت ندارد و مراقب خودش باشد، اما محمد با همان آرامش همیشگی گفت: فکر میکنی جنگ قبیلهای است که من جا بزنم؟ این جنگ ملت است، مگر میشود من کنار بکشم؟
همسر شهید میگوید این جمله برای او تنها یک پاسخ ساده نبود؛ گویی محمد از چیزی خبر داشت که دیگران نمیدانستند.
مردی که بوی رفتن میداد
وقتی این حرف را زد، دلم لرزید، احساس کردم دیگر دلش به دنیا بند نیست، نمیدانم چرا، اما همان لحظه در وجودم یقین عجیبی شکل گرفت؛ انگار محمد خودش مسیرش را انتخاب کرده بود.
او با بغض از روزهای آخر زندگی همسرش یاد میکند؛ روزهایی که بیش از همیشه مهربان بود و بیش از همیشه به خانواده توجه نشان میداد.
احساس میکنم محمد خودش را برای سفری بزرگ آماده کرده بود.
ستون خانهای که فرو ریخت
اما شهید محمد سیفی برای خانواده تنها یک همسر و پدر نبود، او ستون خانه و مایه آرامش اعضای خانواده محسوب میشد؛ مردی خوشاخلاق، صبور و مسئولیتپذیر که محبت را در عمل معنا میکرد.
همسرش میگوید: بسیار مهربان بود، هیچوقت صدایش را بلند نمیکرد، برای خانواده احترام ویژهای قائل بود و تمام تلاشش را میکرد تا آرامش در خانه برقرار باشد، با وجود مشغلههای فراوان، هیچگاه از همسر و فرزندانش غافل نمیشد.
ثمره زندگی مشترک شهید محمد سیفی و همسرش که از سال ۱۳۹۲ آغاز شد، دو فرزند ۶ و ۹ ساله هستند؛ کودکانی که امروز با قاب عکس پدر بزرگ میشوند و هر روز بیش از گذشته جای خالی او را احساس میکنند.
فرزندانی که دیگر صدای باز شدن در خانه و لبخند پدر را نخواهند دید؛ پدری که برای آنها قهرمان زندگی بود و حالا نامش در شمار شهدای این سرزمین ثبت شده است.
مامانم بیهوش شده بود...
دختر ۹ ساله شهید با چشمانی اشکآلود، لحظه شنیدن خبر را اینگونه به یاد میآورد:
آن روز خانه داییام بودیم. یادم هست به دایی زنگ زدند و آرام با او صحبت کردند. فقط شنیدم که گفتند پاسگاهی را که بابا آنجا بوده زدهاند، اما به بچهها چیزی نگویید، شاید شهید نشده باشد.
او میگوید آن لحظه نگرانی را در چهره همه میدید.
وقتی به خانه برگشتیم، همه چیز فرق کرده بود، مامانم بیهوش شده بود و خالهام گریه میکرد، من نمیدانستم چه اتفاقی افتاده. بعد فهمیدم که پدرم شهید شده و دیگر به خانه برنمیگردد.

دختر شهید با صدایی لرزان ادامه میدهد:
اول باورم نمیشد، فکر میکردم بابا دوباره تماس میگیرد یا از در خانه وارد میشود، هنوز هم وقتی عکسش را میبینم دلم میخواهد با من حرف بزند، خیلی دلم برایش تنگ شده است.
قهرمانی که به خانه برنگشت
شاید برای یک کودک، مفهوم شهادت و فداکاری هنوز به اندازه دلتنگی برای آغوش پدر قابل درک نباشد؛ اما اشکهای دختر شهید محمد سیفی نشان میدهد جای خالی پدری که قهرمان زندگیاش بود، تا همیشه در قلب او باقی خواهد ماند، پدری که رفت تا از امنیت مردم دفاع کند و حالا یاد و نامش در خاطره خانواده و فرزندانش جاودانه شده است.
تکیهگاه خانواده و پناه نزدیکان
پدر شهید نیز از محمد به عنوان فرزندی فداکار و تکیهگاه خانواده یاد میکند؛ جوانی که هیچگاه خانواده را در مشکلات تنها نمیگذاشت و پیش از آنکه از او کمکی خواسته شود، خود را به صحنه میرساند.
به گفته پدر، محمد همواره هوای پدر ک مادر، برادران و تنها خواهرش را داشت و تلاش میکرد باری از دوش خانواده بردارد، او نه تنها فرزند خانواده، بلکه پناه و پشتوانه اعضای آن بود.
وداع زرانگوش با فرزند رشید خود
شهید محمد سیفی در تاریخ ۲۰ اسفندماه ۱۴۰۴ در حمله رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایتکار در پاسگاهی در منطقه مرزی مریوان به شهادت رسید و به یاران شهیدش پیوست.

خبر شهادتش خیلی زود در میان مردم استان ایلام و شهرستان بدره و درهشهر پیچید و موجی از اندوه و تأثر را به همراه داشت.
پیکر مطهر این شهید والامقام با حضور گسترده اقشار مختلف مردم، خانوادههای شهدا، مسئولان و نیروهای نظامی و انتظامی تشییع شد و در زادگاهش، روستای زرانگوش شهرستان بدره، آرام گرفت.
در آن روز، اشک و افتخار درهم آمیخته بود. مردمی که برای بدرقه یکی از فرزندان رشید خود آمده بودند، پیکری را بر دوش میکشیدند که تا آخرین لحظه برای امنیت و آرامش آنان ایستادگی کرده بود، صدای صلوات، نوحه و وداع در کوچههای روستا پیچیده بود و همه از مردی سخن میگفتند که زندگیاش را وقف خدمت و دفاع از مردم کرده بود.
نامی که در قلب مردم ماندگار شد
شاید راز محبوبیت محمد سیفی نیز در همین ویژگیها نهفته باشد؛ مردی اهل علم، دلسوز مردم، عاشق خانواده و وفادار به آرمانهایی که برای آنها زندگی کرد و سرانجام جان خود را در همان مسیر تقدیم کرد.
امروز هر بار که همسر شهید روزهای آخر زندگی او را به خاطر میآورد، همان جمله در ذهنش تکرار میشود؛ جملهای که حالا به روایت ماندگار زندگی محمد سیفی تبدیل شده است.
این جنگ ملت است...
جملهای کوتاه اما پرمعنا؛ خلاصه زندگی مردی که ماندن را برای دیگران خواست و رفتن را برای خود برگزید، مردی از زرانگوش بدره که نامش در دفتر افتخار فرزندان ایلام ثبت شد و یادش در قلب خانواده، دوستان، همرزمان و مردم این سرزمین جاودانه خواهد ماند.
ارسال نظر