سرخط خبرها
  • کاظمی: اجازه نمی‌دهیم شرایط جنگی آموزش کشور را مختل کند
  • اولین آلبوم موسیقی تئاتر منتشر شد
  • تشکیل ۵۹ پرونده قضائی برای مدیران شرکت‌های تراستی
  • شجاعی: ادامه کار با قلعه‌نویی قطعی نیست؛ هفته آینده تصمیم می‌گیریم
  • ‍ هما پروازهای اربعین به نجف را از ۱۴ ایستگاه کشور انجام می‌دهد
  • بازگشایی مجلس پس از ۵ ماه: دستورکار با شرایط جنگی همخوان نیست
  • وزیر ارشاد: ماهانه ۱۰۰ میلیارد تومان به هنرمندان پرداخت می‌شود
  • ثبت‌نام آزمون دانشگاه ادیان تمدید شد
  • پاداش ۳۰۰ میلیون تومانی برای افشای ماینرهای غیرمجاز
  • کمیته ویژه وزارت نیرو برای آینده اجتماعی آب و برق
  • بازگشت ۴۴ هکتار زمین دولتی به بیت‌المال
  • پرداخت غرامت‌های تأییدشده کشاورزان هفتگی شد
  • قطار خرمشهر ـ شلمچه برای اربعینی‌ها به حرکت درآمد
  • بازگشت ستاره آلبانیایی به استقلال با جیب پر
  • ولاگ افتتاح زیرگذر میدان سپاه تهران و اهدای خودرو
  • ایران صاحب مگا ترمینال فرودگاهی می‌شود
  • قتل ۲ سالمند به دست پرستار خدماتی/ اعتراف پس از دیدن تصاویر دوربین
  • احمدی: بیرانوند سرباز شود، وارد مذاکره می‌شویم/ از حسینی شکایت می‌کنیم
  • قالیباف: اکبر عبدی حلاوت هنر اصیل را به خانه‌ها آورد
  • مهاجرانی گرانی بنزین را رد کرد

وقتی زنگ مدرسه در میناب خاموش شد

چهل روز از آن صبح تلخ گذشته است؛ صبحی که کلاس‌های درس در میناب ناگهان به سکوتی سنگین فرو رفت. اما نام کودکانی که دفترهایشان نیمه‌تمام ماند، هنوز در حافظه جمعی ایرانیان و در روایت‌های انسانی فراتر از مرزها زنده است.

مدرسه میناب
به گزارش خبرنگار کرمانشاه خبرگزاری موج

، صبحی در میناب بود که قرار بود مثل همه صبح‌های دیگر آغاز شود؛ با بوی دفترهای تازه، صدای خنده‌های کودکانه و زنگی که آغاز یک روز معمولی مدرسه را خبر می‌دهد. اما آن صبح، زمان ناگهان ایستاد؛ گویی زنگ مدرسه به جای آنکه شروع درس را اعلام کند، سکوتی سنگین را در حیاط کوچک یک دبستان پخش کرد.

کودکان میناب، همان‌هایی بودند که تا دیروز بزرگ‌ترین دغدغه‌شان مشق ناتمام، زنگ ورزش یا بازی با دوستانشان بود. کودکانی که جهان را هنوز ساده و مهربان می‌دیدند و آرزوهایشان در دفترهای خط‌دار مدرسه جا می‌گرفت؛ یکی می‌خواست معلم شود، یکی پزشک و دیگری شاید فقط می‌خواست کمی بیشتر بازی کند و دیرتر به خانه برگردد.

اما ناگهان دفترها بسته ماندند، نیمکت‌ها خالی شدند و صدای خنده‌هایی که هر صبح در حیاط مدرسه می‌پیچید، به خاطره‌ای کوتاه اما عمیق تبدیل شد.

چهل روز گذشته است، اما در میناب هنوز صبح‌ها حال و هوای دیگری دارد. گویی هر زنگ مدرسه، نام چند کودک را آرام در گوش شهر زمزمه می‌کند. مادرانی هستند که هنوز با دیدن کیف‌های کوچک مدرسه، لحظه‌ای مکث می‌کنند و پدرانی که هر بار از کنار آن مدرسه می‌گذرند، نگاهشان برای چند ثانیه بیشتر بر دیوارهایش می‌ماند.

نام این کودکان، دیگر تنها در دفتر حضور و غیاب مدرسه ثبت نشده است؛ آنها حالا در حافظه یک شهر، در دل خانواده‌ها و در روایت‌هایی که از آن روز گفته می‌شود، زنده‌اند.

میناب شهری است که با دریا و آفتاب شناخته می‌شود، اما این روزها نامش با یاد کودکانی گره خورده که دفترهایشان نیمه‌تمام ماند. کودکانی که شاید هنوز هم در خیال همکلاسی‌هایشان، در همان حیاط مدرسه می‌دوند و برای زنگ تفریح لحظه‌شماری می‌کنند.

گاهی یک شهر با یک حادثه شناخته می‌شود، اما آنچه ماندگار می‌شود نه حادثه، بلکه خاطره انسان‌هایی است که در آن زندگی می‌کردند. کودکان میناب نیز حالا بخشی از همین خاطره‌اند؛ خاطره‌ای که در دل مردم این سرزمین باقی می‌ماند، خاطره‌ای از جنس سراپا کینه و انتقال از دشمن آمریکایی صهیونیستی.

شاید روزی دوباره صدای خنده کودکان در همان مدرسه بلند شود و نیمکت‌ها پر از دانش‌آموزانی شود که رؤیاهای تازه‌ای در سر دارند. اما نام آن کودکانی که زودتر از زمان خود از کلاس زندگی رفتند، همیشه در گوشه‌ای از حافظه این شهر باقی خواهد ماند.

میناب و ایران هنوز هر صبح با یاد آنها بیدار می‌شود.

خبرنگار:
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط خبرگزاری موج در وب منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشد منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

ارسال نظر

آخرین اخبار گروه

پربازدیدترین گروه