خبرگزاری موج گزارش می دهد؛
روزی که تهران شبیه هیچ روز دیگری نبود/ یک شهر اشک ریخت، عهد بست و تاریخ را از نو نوشت
از نخستین ساعتهای بامداد، تهران دیگر شبیه هیچ روز دیگری نبود؛ خیابانهایی که همیشه میزبان شتاب زندگی بودند، اینبار زیر گامهای آرام مردمی نفس میکشیدند که برای بدرقه «رهبر شهید» آمده بودند.
، از نخستین ساعتهای بامداد، تهران دیگر شبیه هیچ روز دیگری نبود؛ خیابانهایی که همیشه میزبان شتاب زندگی بودند، اینبار زیر گامهای آرام مردمی نفس میکشیدند که برای بدرقه «رهبر شهید» آمده بودند. پیر و جوان، زن و مرد، کودکانی که بر دوش پدرانشان اشک میریختند و سالمندانی که عصا به دست، آخرین سلام را زمزمه میکردند؛ همه آمده بودند تا بگویند یک پیکر را تشییع میکنند، اما راهی را به خاک نمیسپارند.
در تهران، زمان انگار برای ساعاتی از حرکت ایستاده بود. خیابانهای منتهی به مسیر تشییع، از ساعتها قبل مملو از جمعیتی بود که نه دعوتنامهای در دست داشتند و نه اجباری برای حضور. تنها یک انگیزه آنان را به خیابان کشانده بود؛ وداع با کسی که سالها او را رهبر خود میدانستند و حالا با عنوان «رهبر شهید» بدرقهاش میکردند.
پرچمهای سیاه و سهرنگ ایران در میان دستان مردم موج میزد و نوحهها و صلواتها در هم میآمیخت. گاهی سکوتی سنگین بر جمعیت حاکم میشد؛ سکوتی که از هزاران فریاد رساتر بود. بسیاری فقط اشک میریختند؛ اشکی که نه نیاز به ترجمه داشت و نه به توصیف.
در میان انبوه جمعیت، خبرنگار موج با زائرانی همکلام شد که از شهرهای مختلف خود را به تهران رسانده بودند؛ مردمی که هر کدام روایت خود را از این وداع تاریخی داشتند.
یکی از زائران با چشمانی اشکبار گفت: «آمدهام آخرین دینم را به رهبر انقلاب ادا کنم. حضرت آقا در کنار خانواده به شهادت رسید و این مظلومیت، برای من یادآور حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است.» او با بغض ادامه داد: «اگر کوتاهی از ما سر زده، امیدوارم ما را حلال کنند. از همه زائران هم میخواهم امشب که دلها راهی کربلاست، ما را هم از دعا فراموش نکنند.»
چند متر آنسوتر، مردی که پرچم ایران را بر دوش انداخته بود، از عهدی سخن گفت که به گفته خودش «تا پایان عمر» به آن پایبند خواهد ماند. او تأکید کرد: «از جوانان میخواهم این انقلاب را که برای آن خونهای زیادی ریخته شده حفظ کنند. راه مقاومت باید ادامه پیدا کند و انشاءالله روزی جهان بدون اسرائیل را خواهیم دید.»
در مسیر تشییع، کمتر کسی پیدا میشد که تنها برای تماشا آمده باشد. بسیاری ساعتها در گرما ایستاده بودند؛ برخی از نیمهشب خود را به تهران رسانده و حتی فرصت استراحت نداشتند. با این حال، خستگی در چهرهها دیده نمیشد؛ گویی احساس حضور در این مراسم، توان تازهای به آنان بخشیده بود.
یکی دیگر از زائران که اشک مجال سخن گفتن را از او گرفته بود، تنها چند جمله کوتاه بر زبان آورد: «دستتان که به آسمان رسید، هوای این ملت را داشته باشید.» او سپس رو به دوربین خبرنگار گفت: «به رهبر جدید میگویم جان، مال، خانواده و همه وجودم پای این مسیر است. تا آخرین قطره خون از آرمان شهدا دفاع خواهیم کرد.»
فضای مراسم، تنها یک مراسم تشییع نبود؛ بیشتر به تجدید عهدی جمعی شباهت داشت. بسیاری از مردم، علاوه بر وداع با رهبر شهید، از آینده سخن میگفتند؛ از ادامه مسیر، از وحدت و از حفظ آنچه میراث شهدا میدانستند.
یکی دیگر از حاضران با صدایی محکم گفت: «اجازه نمیدهیم خون رهبر شهید پایمال شود. راه ایشان ادامه دارد و ما با همه توان پشت رهبر جدید ایستادهایم. دعا میکنیم خداوند ایشان را حفظ کند و در مسیر مقاومت یاری دهد.»
در میان جمعیت، خانوادهای از قائمشهر نیز حضور داشتند. پدر خانواده که پرچم کوچکی در دست فرزندش بود، گفت: «به عشق رهبر عزیزمان آمدهایم. شاید ساعتها در راه بودیم، اما ارزشش را داشت. تا آخر عمر پشت ولایت فقیه میمانیم و از این مسیر حمایت خواهیم کرد.»
در طول مسیر، صحنههایی رقم خورد که شاید سالها در حافظه جمعی مردم باقی بماند؛ مادری که عکس رهبر شهید را بر سینه فشرده بود، کودکی که بیآنکه معنای دقیق این وداع را بداند، همراه مادرش اشک میریخت، جوانانی که با نظم به سالمندان کمک میکردند و مردمی که بطریهای آب را میان یکدیگر تقسیم میکردند.
تهران در آن روز، فقط یک شهر نبود؛ روایتی زنده از همدلی بود. شهری که میلیونها احساس را در خود جای داده بود؛ اندوه، دلتنگی، غرور، امید و عهد.
شعارهایی که در طول مراسم سر داده میشد، تنها از احساسات لحظهای حکایت نمیکرد؛ بسیاری از حاضران آن را اعلام وفاداری به آرمانهایی میدانستند که به اعتقادشان با شهادت رهبر انقلاب پایان نمییابد.
لحظاتی که پیکر رهبر شهید از میان جمعیت عبور میکرد، بسیاری بیاختیار دستها را به سوی آسمان بلند کرده بودند. برخی زیر لب قرآن میخواندند، برخی صلوات میفرستادند و برخی تنها نگاه میکردند؛ نگاهی که گویی نمیخواست آخرین تصویر را از دست بدهد.
شاید هیچ دوربینی نتواند آنچه در دل مردم میگذشت را ثبت کند. اشکهایی که بیصدا جاری میشد، بغضهایی که در گلو میشکست و زمزمههایی که میان هیاهوی جمعیت گم میشد، بخش دیگری از این روایت بود؛ روایتی که بیش از آنکه در قاب تصویر بگنجد، در حافظه تاریخی این سرزمین ماندگار خواهد شد.
با پایان مراسم، جمعیت آرامآرام مسیر بازگشت را در پیش گرفت، اما بسیاری معتقد بودند این پایان یک مراسم نیست؛ آغاز مسئولیتی تازه است. مسئولیتی که از نگاه آنان، ادامه راه شهدا، حفظ وحدت ملی و پاسداری از آرمانهایی است که برای آن هزینههای سنگینی پرداخت شده است.
تهران در آن روز، تنها پایتخت ایران نبود؛ پایتخت وداع، اشک و عهد بود. روزی که میلیونها نفر در کنار یکدیگر ایستادند تا آخرین سلام را بدرقه کنند؛ سلامی که در میان زمزمههای مردم گم نشد، بلکه به وعدهای برای ادامه راه تبدیل شد؛ وعدهای که در نگاه اشکبار زائران، در پرچمهای برافراشته و در قدمهایی که آرامآرام از مسیر تشییع دور میشد، همچنان زنده بود.
ارسال نظر