خبرگزاری موج گزارش می دهد؛
روز دوم وداع با رهبر شهید/ یک تهران هنوز دلش نیامده خداحافظی کند
بزرگترین تصویر روز دوم همین بود، اینکه یک تهران هنوز دلش نیامده با رهبر شهید خداحافظی کند.
، تهران را این روزها نه برجهای بلندش زیباتر کرده بود و نه خیابانهای چراغانیاش؛ تهران را آدمهایش زیباتر کرده بودند.
آدمهایی که بیهیچ واهمهای اشک میریختند، دست بر سینه میگذاشتند و عشق و ارادتشان را پنهان نمیکردند. شهری که سالها به شتاب، ترافیک و بیحوصلگی شناخته میشد، حالا آرامتر راه میرفت؛ انگار همه میترسیدند این لحظههای آخر زودتر تمام شود.
روز دوم مراسم وداع، مصلی دیگر فقط یک محل برگزاری مراسم نبود؛ قلب تپنده تهران شده بود. قلبی که از سپیدهدم تا پاسی از شب، بیوقفه میتپید. هنوز آفتاب خودش را کامل نشان نداده بود که سیل جمعیت از هر سو به سمت مصلی حرکت میکرد. بعضیها شب را در تهران مانده بودند، بعضیها تازه از اتوبوسهای بینشهری پیاده میشدند و بعضی دیگر بعد از ساعتها رانندگی، بدون آنکه حتی استراحت کنند، مستقیم خودشان را به صفهای طولانی رسانده بودند.

اینجا کسی از خستگی حرف نمیزد. گرمای تیرماه روی صورتها نشسته بود، اما انگار هیچکس آن را احساس نمیکرد. بطریهای آب میان جمعیت دستبهدست میشد، چفیههای خیس روی سرها قرار میگرفت و موکبها بیوقفه از مردم پذیرایی میکردند؛ اما چیزی که بیشتر از همه به چشم میآمد، صبر مردم بود.
در میان جمعیت، مرزی میان نسلها وجود نداشت. پیرمردی که به عصایش تکیه داده بود، کنار نوجوانی ایستاده بود که پرچمی در دست داشت. مادری کودکش را در آغوش گرفته بود و با دست دیگر اشکهایش را پاک میکرد. جوانی که لباس کار هنوز بر تن داشت، مستقیم از محل کار آمده بود و کارگری که کفشهای خاکیاش نشان میداد راهی طولانی را پشت سر گذاشته است، آرام زیر لب فاتحه میخواند.
اینجا کسی دیگری را نمیشناخت، اما همه شبیه هم بودند، آدمهایی که داغ مشترکی دارند.
تهران این روزها تصویر دیگری از خودش ساخته بود؛ تصویری که در آن، غریبهها برای هم آب نگه میداشتند، جایی در صف باز میکردند، سایه چادرشان را روی سر سالمندی میانداختند و بیآنکه نام هم را بدانند، هوای یکدیگر را داشتند.

شاید زیباترین اتفاق همین بود؛ اینکه یک شهر، برای چند روز، دوباره معنای «ما» را پیدا کرده بود.
هرچه ساعت جلوتر میرفت، جمعیت کمتر نمیشد. هر گروهی که از مصلی خارج میشد، گروه دیگری از راه میرسید. انگار تهران با خودش قرار گذاشته بود که این وداع را کش بدهد؛ که نگذارد خداحافظی به این زودی تمام شود.
در گوشهای از مصلی، خبرنگاران خارجی دوربینهایشان را روی شانه جابهجا میکردند و از این صحنهها تصویر میگرفتند. برای خیلی از آنها شاید این فقط یک مأموریت خبری بود، اما برای مردمی که مقابل دوربینها ایستاده بودند، این لحظه چیزی فراتر از یک خبر بود؛ بخشی از زندگیشان بود که داشت ورق میخورد.
گاهی سکوت، بلندتر از هر شعاری بود.
مردی که فقط نگاه میکرد.
زنی که زیر لب دعا میخواند.
پسربچهای که بدون آنکه چیزی بگوید، پرچمش را محکمتر در دست گرفته بود.
همه این تصویرها، کنار هم، روایتی میساخت که هیچ دوربینی نمیتوانست همه آن را ثبت کند.

تهران این روزها فقط میزبان یک مراسم نبود؛ میزبان احساساتی بود که سالها در دل خیلیها مانده بود و حالا بیهیچ ترسی، بیهیچ ملاحظهای، در خیابانهای شهر جاری شده بود.
شاید سالها بعد، وقتی از این روزها حرف بزنند، کسی تعداد جمعیت یا ساعت آغاز مراسم را به خاطر نیاورد؛ اما همه به یاد خواهند داشت که تهران، برای چند روز، مهربانتر شده بود.
شهری که در آن، آدمها به هم لبخند میزدند، برای هم دعا میکردند، بطری آب تعارف میکردند و غم یکدیگر را غم خودشان میدانستند.
و شاید بزرگترین تصویر روز دوم همین بود؛ اینکه تهران هنوز دلش نیامده بود خداحافظی کند.
انگار این شهر، با تمام خیابانها، درختها و آدمهایش، فقط یک جمله را زیر لب تکرار میکرد:
«کاش این چند قدم آخر، تمام نمیشد...»

فریاد خونخواهی رهبر شهید در مصلی «انتقام، انتقام»
این شعاری بود که بارها از میان جمعیت برخاست و در شبستان مصلای امام خمینی(ره) پیچید. مردمی که ساعتها در صف ایستاده بودند تا آخرین وداع را با رهبر شهید انقلاب اسلامی انجام دهند، تنها به اشک و سکوت اکتفا نکردند؛ آنها با مشتهای گرهکرده، خواستار انتقام خون رهبر شهید و دیگر شهدای مقاومت شدند.
هر بار که این شعار در میان جمعیت طنینانداز میشد، موجی از همصدایی، فضای مصلی را فرا میگرفت. پیر و جوان، زن و مرد، همه با یک صدا فریاد میزدند؛ فریادی که از دل اندوه برخاسته بود و در آن، عزم و اراده برای ادامه راه شهیدان موج میزد.
در میان جمعیت، پرچمها بالا میرفت، اشکها بیاختیار بر گونهها جاری میشد و دستها به نشانه بیعت و وفاداری بالا میآمد. مصلی در آن لحظات، تنها محل برگزاری یک آیین وداع نبود؛ صحنه تجلی احساسات مردمی بود که داغ شهادت را با مطالبه خونخواهی درهم آمیخته بودند.
شعارها یکی پس از دیگری در فضای مصلی طنین میانداخت، اما «خونخواهی رهبر شهید» بیش از هر شعار دیگری تکرار میشد؛ شعاری که از نگاه بسیاری از حاضران، تنها یک جمله نبود، بلکه عهدی برای ادامه راه و پاسداری از آرمانهایی بود که رهبر شهید انقلاب اسلامی برای آنها ایستادگی کرد.
ارسال نظر