خبرگزاری موج، در گفتگو با 2 صاحب نظر عرصه روابط بین الملل، چشم انداز وقوع جنگ در روابط ایران و آمریکا را به بحث می گذارد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری موج، از زمان روی کار آمدن دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا ، میزان تنش های این کشور با ایران به نحو قابل توجهی افزایش یافته است. تیم ترامپ با جذب افرادی چون جان بولتون که رویکرد تهاجمی در قبال ایران دارند، دستور کار خود در برابر تهران را با محوریت فشارحداکثری با هدف کسب نتایج مطلوب، تعریف کرده است. ترامپ بارها و بارها نفوذ منطقه ای ایران را خطری مستقیم بر علیه منافع آمریکا قلمداد کرده و در اردیبهشت ماه سال گذشته نیز، از توافق هسته ای میان ایران و گروه 1+5 موسوم به برجام خارج شد. ترامپ، تحریم ها علیه ایران را که پس از توافق هسته ای به تعلیق درآمده بودند، بار دیگر برقرار ساخت و آمادگی خود را برای مذاکره مجدد با ایران و دستیابی به توافقی که مطلوب آمریکا باشد اعلام کرد. در مقابل، ایران شروط و فشارهای آمریکا را رد کرده و مقاومت در برابر سیاست های آمریکا را در دستور کار قرار داده است. تشدید تنش ها میان ایران و آمریکا موجب شده تا برخی ناظران و کارشناسان، نسبت به این موضوع اظهار نگرانی کنند و حتی در رابطه با خطر وقوع جنگ هشدار دهند. در این راستا، گفتگویی با 2 تن از صاحب نظران حوزه روابط بین الملل انجام داده ایم تا نظر آن ها در این باره را جویا شویم:

مهدی مطهر نیا: آمریکایی ها خود را در آستانه جنگ با ایران قرار داده اند

مهدی مطهرنیا

آنچه که در رابطه ایران و آمریکا باید به آن توجه کرد این است که این بحران اتمیزه شده است. من سال ها پیش بر این نکته تاکید کردم که بحران در روابط ایران و آمریکا حداقل 3 لایه معنادار دارد: لایه نوترونی، پروتونی و الکترونی. هسته مرکزی بحران واژگان است، هسته میانی بحران گفتمانی و هسته بیرونی بحران سیاسی است. شکافت این هسته، هزینه های بسیار زیادی را برای هر دو کشور به دنبال خواهد داشت. لذا، این بحران هسته ای شده میان ایران و ایالات متحده آمریکا، گزاره نخستی است که باید به آن توجه کنیم.

نکته بعدی که در این زمینه باید مورد توجه قرار دهیم این است که ما در بافت موقعیتی تاریخی قرار گرفته ایم که بر اصل موضوعات مطروحه در آن تاثیر مهمی می گذارد. این بدان معناست که انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 میلادی پیروز شد، انقلابی که مصادف شد با روی کارآمدن دولت رونالد ریگان در آمریکا و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و به تبع آن فروپاشی نظام بین الملل از منظر نظم حاکم بر جهان دو قطبی. در این راستا، آنچه که در اینجا مطرح می شود آن است که با توجه به این روند، جمهوری اسلامی ایران در بافت موقعیتی شکل گرفت که دوران گذار در نظام بین الملل آغاز شد و دوران گذار، به طور طبیعی بحران زا و بحران زی هستند. در واقع، دوران گذار در عرصه نظام بین الملل، کاتالیزور شکل گیری پیروزی انقلاب اسلامی و شکل گیری جمهوری اسلامی ایران شد. در این وضعیت، ایالات متحده آمریکا، برای شکل دادن به نظم آینده جهان در دهه 1990 وارد شد. نظم نوین جهانی ، برخورد تمدن ها ، و مبارزه با تروریسم ، 3 رهیافت آمریکایی ها برای شکل دادن به آینده جهان بود که در هر 3 رهیافت، به گونه ای ایران جایگاه و پایگاه پیدا می کرد. در نظم نوین جهانی، ایالات متحده آمریکا، در پی گسیل قدرت خود از اروپای فرو پاشیده بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و فتح سیاسی اروپا بود و به هر تقدیر آمریکایی ها باید وارد آسیا و یا خاورمیانه می شدند و با آمدنشان به این مناطق، انقلابی را که در برابر آمریکا، چالش برانگیز بود پیش روی خود داشتند.

در برخورد تمدن ها با توجه به ایجاد فضایی که ایالات متحده آمریکا در آن در پی ایجاد "دگرِ" استراتژیک برای خود بود، این دگر استراتژیک را به هر تقدیر در بنیادگرایی اسلامی و در نهایت در نظریه برخورد تمدن ها و در منازعه لیبرالیسم با اسلام مورد توجه قرار داد. از این رو، در این نقطه هم ایران نقش کلیدی از منظر آمریکایی ها ایفا می کرد. بعدها که جرج تنت رئیس سازمان سیا در دهه 1990، دکترین برخورد با تروریسم را شکل داد و در سال 1997، گرت هارت و رد براون در باب آن کار کردند، نهایتا بنیادگرایی اسلامی در چهارچوب مبارزه با تروریسم قرار گرفت و بدین ترتیب می بینیم برخورد با ایران و استفاده از ایران به مثابه یک چالش معنادار جهت بسط و گسترش قدرت ایالات متحده آمریکا، مطرح می شود.

با ورود آمریکا به قرن 21 میلادی، آمریکا تلاش کرد " هژمونی بسیط " را بر اساس نظریه ولفورث شکل بدهد. نظریه هژمونی بسیط ولفورث در زمان بوش پسر تاسیس شد و عینیت یافت. آنجایی که بوش بیان کرد که کشورهای جهان یا باید با ما باشند و یا بر ما و از جنگ های صلیبی سخن گفت. در این راستا، آمریکا به دنبال هژمونی بسیط و تسلط بر منطقه موسوم به خاورمیانه بود که من بعدها نام هارتلند بزرگ را از آفریقای شمال غربی تا تبت به آن بخشیدم و آن را به 3 بخش تقسیم کردم. لذا تسلط بر هارتلند نو(نوهارتلند) و هارتلند اولیا یعنی تبت، مد نظر آمریکا است تا بتواند کمربند طلایی قدرت در قرن 21 میلادی را بر اساس چهار سناریو "اندیشکده رند" که در سال 1995 چیده شد، حفظ کند. لذا با تاسیس هژمونی آمریکایی در قرن 21، این تعارض بار دیگر افزایش یافت اما پژواک خود را در جنگ افغانستان، جنگ عراق، و حضور ایالات متحده آمریکا در منطقه نشان داد.

در چهار دهه ای که از انقلاب اسلامی ایران می گذرد، آمریکا تا سال 1397 هجری شمسی(2018 میلادی)، ایران را به عنوان یک چالش تعریف کرده بود. چالش(Challenge) مانعی است که هم در آن فرصت وجود دارد هم تهدید. اگر ما از فرصت های آن استفاده کنیم و با تبدیل تهدیدها به مساله، فرصت آفرینی کنیم، یک کنشگر ورزیده محسوب می شویم. لذا ایالات متحده آمریکا به عنوان یک کنشگر ورزیده بین المللی از ایران در چهار دهه اخیر تا سال 2018 میلادی، به عنوان کشوری چالشگر بهره برده است و از ایران به عنوان بهانه ای برای حضور خود در منطقه استفاده کرده است. در کنار این امر، حضور نیروهای رادیکال اهل تسنن که خود آمریکا هم در شکل گیری و محتوا بخشی به آن ها تا حدودی دست داشت، زمینه ساز ایجاد فضای منفی ضد آمریکا  و شکل گیری وقایعی چون ماجرای 11 سپتامبر شد که موجب حضور فعال آمریکا در منطقه شد که در 3 گام انجام شد:

  1. گامی که در آن ناامنی نسبی به وجود بیاید؛ ناامنی نسبی موجب حضور و تاسیس پایگاه های آمریکایی در اطراف ایران شد.
  2. توازن ضعف میان تهران و ریاض را در دستور کار قرار داد.
  3. اکنون آمریکایی ها به دنبال برقراری امنیت در منطقه به بهانه برخورد با ایران هستند.

از سال 2018 به بعد، دیگر ایران برای ایالات متحده آمریکا، چالش نیست. من در سال 1396 اعلام کردم که در سال آینده ایران دیگر چالش ایالات متحده آمریکا نیست بلکه دشمن آن است. همین موضوع در استراتژی امنیت ملی آمریکا که در سال 2018 ارائه شده، آمده و ایران 17 بار با عنوان دشمن ایالات متحده آمریکا مورد اشاره قرار گرفته است. در چنین فضایی، آمریکا امکان وقع جنگ را به سرعت به احتمال وقوع آن تغییر جایگاه داد و اکنون به سرعت در حال تغییر احتمال وقوع جنگ به (War Effort) اشتیاق به جنگ یا همان آستانه جنگ است. ایالات متحده آمریکا از سال 2016 که ترامپ به قدرت رسید، با پارادایم آشوب، دکترین بازیگر دیوانه، سیاست ابهام و پیچیدگی، استراتژی جوجیتسو، تاکتیک تحریک کردن و جاخالی دادن و تکنیک توئیت، توانسته است به سرعت ایران را از امکان جنگ به احتمال جنگ و اکنون در آستانه جنگ قرار بدهد. اگرچه آمریکایی ها در گفتار خود یک رویداد گفتاری را دنبال می کنند. رویداد گفتاری وضعیتی است که از منظر گفتمانی، فرد از دیپلماسی، سیاست و رسانه استفاده می کند تا بتواند افکار عمومی را اقناع کند. رویداد گفتاری که ترامپ دنبال می کند ناشی از قولی است که او در انتخابات داده است و اعلام کرده به هیچ جنگ جدیدی وارد نخواهد شد. با این حال، برای اینکه بتواند این رویداد گفتاری را شکل ببخشد، باید زمینه هایی را ایجاد کند تا ایران را تحریک و با بزرگنمایی تهدید ایران در آنچه که من در دهه 80، نظریه " جنگ نامتعادل " خواندم، ایران را به میدان مبارزه بکشاند. ایران در تهران فکر می کند که " تهدید نامتقارن " آمریکا است حال آنکه ایران به هیچ وجه نمی تواند با معیارهای علمی نظریه تهدیدات نامتقارن، تهدید نامتقارن آمریکا باشد. آنچه که هست ایران تهدید نامتعادل آمریکا است. از این رو باید، از منظر جنگ رسانه ایران را کشوری خطرناک جلوه می داد ، سپس این خطر را در قالب تهدید علیه آمریکا و امنیت بین المللی نشان می داد تا بتواند ایران را به مرزهای یک برخورد امنیتی بکشاند. مطرح شدن پرونده هسته ای ایران در دو دهه گذشته، کلید و رمز ورود به این وضعیت بوده است. به این صورت که آمریکا با مطرح کردن پرونده هسته ای ایران، این کشور را تهدیدی برای امنیت بین المللی نشان داد و از طرفی، خود و همپیمانانش را در منطقه آسیب پذیر جلوه داد. در این راستا، آمریکا به دنبال محدود کردن همکاری های بین المللی ایران و محاصره منطقه ای تهران بوده است. در حال حاضر نیز، آمریکا به دنبال آن است تا چالش ایران را به دشمن نظام بین الملل تبدیل کند و از سوی دیگر با رویداد گفتاری خود اعلام می کند به هیچ وجه نمی خواهد با ایران بجنگد، جنگ با ایران صرفه اقتصادی ندارد، نیروهای انسانی آمریکا آسیب می بینند و به این ترتیب، به موازات این موضع گیری ها ماجرای فجیره، ماجرای آرامکو، و ماجرای بغداد را در سبد ایران می گذارد تا اگر ایران اقدامی انجام نداد، در صورت نیاز به حرکت نظامی بر علیه ایران، با بزرگنمایی این ابعاد و تحریک بیشتر ایران، زمینه حمله نظامی را فراهم کند. به طور کلی، از آخر ماه مبارک رمضان تا 1 سال آینده، ایام بسیار بحرانی میان ایران و آمریکا خواهد بود و مساله ایران و آمریکا یا باید در چهارچوب سناریوی "ایستاده با مشت"، یا "ایستاده پشت میز مذاکره" و یا در وضعیت "ایستاده با چشمان و دهان بسته"، قرار گیرد.

امیرعلی ابوالفتح: جنگ اصلی آمریکا با ایران، ماهیتی اقتصادی دارد

 

امیرعلی ابوالفتح

در سیاست، سخن گفتن با قطعیت ممکن نیست. در واقع پیشگویی نمی توان انجام داد. هر اتفاقی امکان دارد در روابط ایران و آمریکا بیفتد. ما با رصد روندها و نشانه های می توانیم چشم اندازی از آینده را ترسیم بکنیم. من بر این باورم که هم اکنون ما در میان یک جنگ بسیار بزرگ و مخرب هستیم. ما باید در نظر بگیریم که به دلیل تحولات جهانی، ابزار جنگ تغییر کرده است. کشورها زمانی با اسب و شمشیر به جنگ می رفتند، سپس از توپخانه و تانک و هواپیما بهره بردند و بمب اتم را ساختند و اکنون ایالات متحده آمریکا به عنوان بزرگترین قدرت نظامی جهان، یک سلاح بسیار مخرب را بکار گرفته است که پیش از این به عنوان یک سلاح استفاده نمی شد. این سلاح جدید همان دلار و یا همان ظرفیت های اقتصادی ایالات متحده آمریکا است. در واقع آمریکا قدرت اقتصادی خود را به یک سلاح جنگی تبدیل کرده است. آمریکایی ها از این سلاح بر علیه دیگر کشور ها استفاده می کنند در این میان فقط ایران مطرح نیست و شاهدیم کشورهایی مثل ترکیه، ونزوئلا، روسیه، چین و بسیاری کشورهای دیگر هدف سلاح اقتصادی واشنگتن بوده اند.

به طور کلی اگر ما انتظار داشته باشیم که جنگ نوع قرن بیستمی که با آتش توپخانه، بمباران هوایی، استفاده از نیروی زمینی و اشغال کشورها شناخته می شود ، در روابط میان ایران و آمریکا رخ دهد، به نظر وقوع چنین اتفاقی تا اندازه زیادی دور از انتظار است. مگر اینکه ایران اقدامی را انجام دهد که از نظر افکار عمومی در داخل یا جامعه جهانی به عنوان یک جرم بزرگ تلقی شود مثلا تنگه هرمز بسته شود و یا پایگاه های آمریکایی هدف قرار بگیرند، در آن صورت آمریکایی ها به جنگ افزارهای قرن بیستمی خود متوسل خواهند شد. در غیر اینصورت، آمریکایی های در حال بکارگیری سلاح جدیدتری هستند که جنگ اقتصادی است. از این رو، ما با اولین جنگ قرن بیست و یکمی آمریکا مواجه هستیم که علیه ایران در جریان است. این جنگ از مدت ها پیش آغاز شده و اکنون در اوج خود است و احتمالا در ماه های آینده اگر تحول جدیدی در مناسبات ایران و آمریکا رخ ندهد می تواند حتی شدیدتر هم شود.   

در رابطه با تحولات آتی در روابط ایران و آمریکا 3 پیش فرض را با توجه به شرایط کنونی می توانیم در نظر بگیریم:

  1. پیش فرض اول این می تواند باشد که مقام های ارشد کشور قصد ورود به جنگ با آمریکا را ندارند.
  2. پیش فرض دوم این است که بالاترین مقام ایالات متحده آمریکا هم قصد ورود به جنگ با ایران را ندارد. در این راستا، در سخنان اخیر مقام های ایرانی و آمریکایی می بینیم که دو طرف می گویند قصد جنگ ندارند اما برای واکنش به حمله آماده اند.
  3. پیش فرض سوم این است که به جز ایران و آمریکا، بازیگران دولتی و غیر دولتی هستند که علاقمند به این نکته اند که تنش سیاسی میان ایران و آمریکا به یک درگیری محدود یا تمام عیار با هدف تغییر رفتار ایران و یا حتی با هدف تغییر نظام سیاسی حاکم بر ایران بینجامد.

چه بسا اقداماتی صورت بگیرد که ایران و آمریکا را با توجه به پیش فرض های 1 و 2، در مقابل عمل انجام شده قرار بدهند و حادثه ای را شکل بدهند که راهی جز مقابله نظامی ایران و آمریکا را برجا نگذارد. البته در حال حاضر علی رغم تمامی لفاظی هایی که ترامپ می کند و ایران را به نابودی تهدید می کند و بسیاری از دیگر مطالب تهدید آمیز را بر علیه تهران ایراد می کند، با این حال تهران و واشنگتن هر دو نوعی درایت و خویشتنداری را دارند. 

آمریکایی ها اگر می خواستند بهانه ای داشته باشند برای حمله به ایران ، خیلی زودتر از این ها عمل می کردند. فرموش نکنید که مثلا وقتی پارسال نیکی هیلی نماینده آمریکا در سازمان ملل متحد ، شماری از ضایعات موشک هایی که وی ادعا می کرد ایران به حوثی ها داده است را به نمایش گذاشت، آمریکا هیچ استفاده ای جز بهره برداری تبلیغاتی را مد نظر قرار نداده بود. در حال حاضر که رسانه ها و شخصیت های آمریکایی با قطعیت از دست داشتن ایران و یا نیروهای وابسته به آن در الفجیره و یا حمله به تاسیسات نفتی آمریکا سخن می گویند و علیه ایران دست به اتهام زنی می کنند، مقام های آمریکایی مدام می گویند ما در حال تحقیق هستیم، مطمئن نیستیم، ما نمی دانیم این حمله توسط چه گروهی سازماندهی شده که این نشان می دهد آمریکایی ها برآنند تا سر حد امکان از درگیری با ایران خودداری ورزند. من تصور می کردم واکنش آمریکایی ها به حادثه بغداد خیلی بیشتر از یک توئیت و لفاظی های صرف باشد. در واقع آن ها اقدام عملی انجام ندادند. این نشان می دهد که حداقل سران دو کشور و عقل جمعی حاکم بر ایران و آمریکا فعلا فاز نظامی را در روابط دو طرف مد نظر قرار نداده است.

با این حال، در این میان امکان دارد اتفاقاتی بیفتد که بر روند تحولات اثرگذار باشد. جواد ظریف وزیر خارجه ایران به اقدامات گروه B اشاره می کند در مقابل دونالد ترامپ در مصاحبه با فاکس نیوز، از مجتمع های صنعتی-نظامی آمریکایی یاد می کند که دوست دارند آمریکا وارد تنش نظامی شود. این بدان معناست که ترامپ این خطر را احساس می کند که امکان دارد یک مین زیر پایش منفجر شود و گروهی وی را ناخواسته وارد جنگی کنند که نتیجه آن معلوم نیست و بسیار هم برای آمریکا پرهزینه خواهد بود و بر سرنوشت انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نیز تاثیر منفی خواهد گذاشت. بنابراین به همان اندازه که ایران نگران توطئه تیم B هست، دونالد ترامپ هم نگران توطئه مجتمع های صنعتی-نظامی است.