الهه شه پرست با حضور در خبرگزاری موج عنوان کرد:

بازیگر نمایش رگ، در مورد ویژگی های نقش هایش در این نمایش، کارگردانی ایوب آقاخانی و استقبال مردم از آثار دفاع مقدسی سخن گفت.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری موج، این روزها ایوب آقاخانی نمایش رگ را به روی صحنه برده است. نمایشی که در مورد سه مرزبان ایرانی در سال 1320 است و با حضور بازیگرانی همچون برزو ارجمند، وحید آقاپور، بهناز بستان دوست، الهه شه پرست، محسن بهرامی، عرفان ابراهیمی، هلن بهرامی بهره می برد.

در این میان الهه شه پرست بازی در نقش سه زن متفاوت را به عهده دارد و تقریبا در مقابل همه بازیگران این نمایش به ایفای نقش می پردازد. وی سال گذشته نیز در نمایشی با موضوع دفاع مقدس بازی کرده بود. بر همین اساس میزبان این بازیگر بودیم تا در مورد چهارمین نمایشی که در شش ماه گذشته به روی صحنه داشته با وی گپ و گفتی داشته باشیم. مشروح این گفتگو را در ادامه می خوانید: 

آیا حضور در دو نمایش دفاع مقدسی و جنگی به فاصله یکسال انتخاب شما بود؟

این قطعا انتخاب خودم بوده و در هر دو نمایش، به ویژه در مورد نمایش رگ، وقتی نمایشنامه را خواندم تصمیم گرفتم که در آنها بازی کنم. این در حالی بود که وقتی حضور در نمایش رگ را پذیرفتم که در نمایش «رویای یک شب، نیمه تابستان» مصطفی کوشکی هم حضور داشتم. نمایشی که از آن دست کارهایی بود که من فوق العاده دوستشان دارم. یعنی آثار بفروشی که تماشاچی خوشحال و با حال خوب از سالن تئاتر خارج می شود و وقتی که تماشاچی راضی است، دستمزد گروه اجرایی و خوبی دارد، طبیعتا حال من بازیگر هم در آن خوب است. این کار سه سال پیش هم اجرا و با اقبال خوبی روبرو شده بود به نحوی که به سه سفر خارجی و جشنواره شکسپیر هم رفت.

با این حال جدای از اینکه ایوب آقاخانی در دانشگاه سوره از اساتید من بود و من خیلی دوست داشتم که با ایشان کار کنم، اما وقتی دستیار ایشان، نمایشنامه را برای من فرستاد و مطالعه کردم، به رغم اینکه ما که شغلمان ایجاب می کند که کمتر با مطالعه متون منقلب و احساساتی شویم و بیشتر مشغول ارزیابی نقش، درام و کیفیت قصه باشیم، اما کار به جایی رسید که من دیدم به گریه افتاده بودم و آن را می خواندم. همان موقع بود که من بلافاصله برای حضور در نمایش اعلام آمادگی کردم. چرا که شاید به خاطر اینکه من هم اصالتا آذری هستم، به قول آقای آقاخانی من باید حتما یک کاری برای آذربایجانی ها انجام می دادم.

چون نمایشنامه نویس نیستم به لحاظ تکنیکی هم نمی توانم ارزیابی دقیقی داشته باشم اما در کل نمایشنامه رگ خیلی لطیف بود و به لحاظ روایی مرا بسیار درگیر کرد. این مساله باعث شد که با توجه به اینکه کار مصطفی کوشکی در هر شب دو اجرا داشت، مجبور شدم به شکلی با او هم سازش کنم و اجرای اول در یک هفته آخر آن نمایش را نروم و به نوعی این تداخل اجرایی را مدیریت کنم. در واقع مجبور شدم به مدت یک هفته پس از بازی در سالن چارسوی تئاتر شهر و رد حال و هوای نمایش رگ، به سرعت خودم را به تئاتر مستقل تهران برسانم و در نقش دیگری ایفای نقش کنم که البته این ها هم از جذابیت های کار ما است.

به هرحال من این کار را قبول کردم و فکر می کنم که باید به امثال آن لقب «ملی و میهنی» داد. تا جایی که من از تاریخ اطلاع دارم که البته اطلاعات زیادی هم نیست، دست کم در دویست سال اخیر ایران به کشور دیگری حمله نکرده و همیشه در مقابل حمله دیگران از خود دفاع کرده است. به همین دلیل بازی در آثاری که در آنها حس میهن دوستی وجود دارد را دوست دارم، مشروط به اینکه نمایشنامه خوب و نقش دوست داشتنی داشته باشد.

آیا منظورتان از نقش خوب، نقش اول است؟

 منظورم از نقش خوب صرفا نقش کاراکتر بد یا خوب داستان نیست؛ گرچه بسیار دوست دارم که به من کاراکتر منفی اثری هم پیشنهاد شود؛ اما منظورم از نقش خوب، نقشی است که حرفی برای گفتن داشته باشد و کار خاصی در داستان انجام دهد.

ممکن است کمی در مورد نقش هایی که در نمایش رگ بازی می کنید توضیح دهید؟

 من در این نمایش با طراحی و پیشنهاد آقای آقاخانی نقش سه زن به نام های الناز، گلسان و سلما را بازی می کنم. این تصمیم از همان ابتدا گرفته شده بود و وقتی نمایشنامه برایم ارسال شد با همین پیشنهاد بود. وقتی من نمایشنامه را خواندم دیدم که این اثر سه اپیزود زنانه دارد که من در هر سه آنها حضور دارم.

محوریت کار با مردان است. در واقع یک راوی داریم که یک سرباز معاصر و در سال 1398 مشغول به خدمت است که در حال نگارش نامه ای برای مادرش است. مادری که مدت ها است فوت شده و این سرباز هم هر نامه ای که برای او می نویسد را بدون هیچ آدرسی در رود ارس رها می کند. سه سرباز  دیگر هم به نام های عبدالله، مصیب و محمد داریم که هر کدام از اینها قصه های خودشان را دارند و در هر رفت وبرگشت به آن می پردازیم.

الهه شه پرست در نمایش رگ

در رفت و برگشت اول خانواده عبدالله با بازی وحید آقاپور را می بینیم که من نقش دختر شانزده هفده ساله او را بازی می کنم. در رفت و برگشت دوم خانواده محمد هاشمی راستی با بازی عرفان ابراهیمی را می بینیم که من نقش نامزدش گلسا را بازی می کنم. بهناز بستان دوست هم نقش مادربزرگش را بازی می کند. در رفت و برگشت سوم خانواده مصیب با بازی برزو ارجمند را می بینیم و من نقش زن پا به ماهش را بازی می کنم و هلن بهرامی هم نقش خواهر مصیب را بازی می کند.

الهه شه پرست در نمایش رگ

به اصطلاح می شود گفت که محوریت کار با مردان و سربازان است اما زنان هم اطلاعات بیشتری در مورد هر کدام از آنها می دهند. البته قصه این سربازها مستند است اما اطلاعات کمی از آنها وجود داشته که ایوب آقاخانی به هنگام نگارش نمایشنامه به آن ها پر و بال و سر و شکل داده است.

چگونه در یک نمایش این سه نقش را از هم تفکیک کرده و به روی صحنه می برید؟

آقای آقاخانی کارگردانی است که خیلی با بازیگرش صحبت می کند. خیلی اطلاعات رد و بدل می کند و اگر پیشنهادات و ایده های بازیگر در راستای کار باشد، آنها را با روی خوش می پذیرد. حضور در این نمایش برای من تجربه فوق العاده ای بود؛ چرا که در گپ و گفت هایی که با کارگردان داشتیم مشخص شد سه نقشی را بازی می کنم که قرار نیست تیپ باشند بلکه قرار است شخصیت هایی رئال باشند. بر همین اساس می توان کمی هم بر روی لهجه ها مانور داد. 

تابلوی کویر اثر کاظم چلیپا

 ما فکر کردیم که این سه شخصیت را خیلی با تیپ از هم جدا نکنیم، اتفاقا شاید بشود گفت که این سه شخصیت الناز، گلسان و سلما سه دوره سنی یک زن است و همانطوری که همه زنانی که پدران، پسران و همسرانشان در جنگ بودند یک نفر هستند.  درست مانند تابلوی نقاشی که آقای کاظم چلیپا کشیده است و آقای کاظم حسنوند آنرا در خیابان آزادی در ابعاد بزرگ اجرا کرده اند، که یک مادر شهید است با تعداد بسیار زیادی از گلهای سرخ که در آغوش دارد و من این نقاشی را بسیار دوست دارم و همیشه تماشا می کنم. به نظر من همه این زنها یک زن هستند و من را به یاد اصطلاح مام وطن می اندازند.

من به هیچ وجه فرد فمنیستی نیستم اما حس می کنم که چه در هشت سال دفاع مقدسی که ما داشتیم و چه در هر جنگ دیگری که رخ می دهد، بهای جنگ و دفاع از وطن را زنها بیشتر از مردان می دهند، چرا که آنها عزیزانشان را به میدان می فرستند. فردی که شهید شد، خوشا به حالش الان جای خوبی است ولی این زنان هستند که سالهای سال است که این بار را به دوش می کشند و فکر می کنم که در قصه این نمایش هم همینطور است.

در واقع شاید بتوانیم بگوییم زنان با از دست دادن پدر، همسر و فرزندانشان در جنگ، انگار گذشته، حال و آینده خود را از دست داده و یا زندگیشان دست خوش تغییرات جبران ناپذیری شده اند که نکته بسیار قابل تاملی است.

راستش، من هر وقت از مقابل بیمارستانی عبور می کنم که محل بستری شدن جانبازان شیمیایی بود و صحنه هایی از آنها به یادم می افتد، به این فکر می کنم که ماجرای زنان آسیب دیده از جنگ شبیه به جانبازان است. امیدوارم که از این سخنم کاستن از ارزش و معنویت کاری که شهدا کرده اند،  برداشت نشود؛ اما به نظر من فردی که به شهادت رسیده به نوعی راحت شده است؛ اما در مورد جانبازان که می گویند که آنها شهدای زنده هستند، ماجرا خیلی سخت تر است. قصه ای که خیلی تلخ، درناک و غمبار است و خیلی از آنها به حال خود رها شده اند.

به عنوان مثال من عمویی دارم که در سن کم به جبهه رفت. گرچه مهارت نظامی خاصی نداشت و متاسفانه در جنگ، شیمیایی شد؛ اما در آن سالها به دنبال ثبت وضعیت جانبازی اش نرفت و از یک زمانی به بعد، دیگر هیچ کس مسئولیتی در مورد او به عهده نگرفت. او در حال حاضر، از هیچ جا مقرری ندارد و هیچ حمایت خاصی، حتی در بحث درمان از او نمی شود. در حالی که به دلیل از دست دادن تقریب کلیه هایش، مدام دیالیز می شود.

همین مرد، زن بی نظیری دارد. خیلی ها وقتی می خواهند از قدرت یک زن تعریف کنند، می گویند مثل مردها است. زن عموی من هم همینطور است. در سالهای گذشته به کرات، اطرافیانش به او توصیه کردند که از عموی من جدا شود و تا امکانش را دارد، به تشکیل یک زندگی جدید و فرزندار شدن بیندیشد؛ اما او پاسخ داده بود که من بدون مجید (همسرش) می میرد.

همین جا به یک نکته دیگر هم می خواهم اشاره کنم و آن اینکه به هر حال خیلی از مردها با انتخاب خود وارد کارزار جنگ می شوند، اما زنانی که با آنها نسبتی دارند، ناخواسته در معرض تبعات آن قرار می گیرند و متحمل سختی ها می شوند.

به هرحال اگر به موضوع سوال شما برگردم باید بگویم که من سعی کردم که برای این سه نقش، بر تفاوت سنی تاکید کنم. برای گلسان که بنا بر تصمیم کارگردان، دختری تاحدی تجدد خواه است، لهجه ای در نظر نگرفته ام. برای دختربچه سعی کردم شخصیت شوخ و شنگی را طراحی کنم که کمتر درگیر فقدان و نبود پدر است و این درگیری ها را برای مادرش یعنی زن عبدالله بگذاریم. در آخر هم سعی کردم که درگیری حسی با این سه زن، در مواجهه با سومین زن، یعنی سلما که پا به ماه و منتظر شوهری که در دفاع از مرزها کشته می شود؛ به اوج برسد.

شما به عنوان یک جوان دهه شصتی که به فاصله یک سال در دو نمایش با موضوع دفاع از وطن در دو دوره متفاوت یعنی 1320 و دهه شصت، ایفای نقش کرده، آیا تفاوتی در این دو برهه از تاریخ حس کردید؟

من فکر می کنم که تاثیر تئاتر خیلی بیشتر و جذاب تر از مطالعه است حتی برای منی که بر روی صحنه در حال بازی کردن نقشی هستم. تئاتر قسمتی از ناخودآگاه فرد را نشان می گیرد که شاید من بازیگر و یا تماشاچی متوجه نشوم که چه کار کرده اما تئاتر کارش را کرده و تاثیرش را گذاشته است.

من باید تصریح کنم که کاری که سال گذشته با عنوان « عند از مطالبه » و متنی از مرتضی شاکرم کار کردم، تقریبا کمدی بود؛ اما نمایش رگ کمتر اینطور است. بویژه زنان که هیچ بار کمدی را به دوش نمی کشند. اما جدای از این تفاوت در مورد این نمایش ها باید بگویم که وقتی حس میهن پرستی با عاطفه شرقی ما ادغام می شود، تاریخ مصرف و انقضا ندارد و تفاوتی بین صد سال پیش یا بعد و لحظه اکنون وجود ندارد. یعنی آن بخش شرقی ما که قلقلک می شود دیگر کاری به این ندارد که ما در مقابل عراق می جنگیم یا اینکه در مقابل لشگر شوروی از میهنمان دفاع کنیم و اینکه سه نفریم یا سه میلیون نفر هم برایمان فرقی ندارد.

 تا چه حد تئاتر را در زمینه انتقال پیام و زنده نگه داشتن فرهنگ دفاع مقدس موفق می دانید؟ 

برای من اینطور نیست که بگویم تئاتر یا نقاشی یا سینما، دفاع مقدس را زنده نگه می دارد؛ چون به نظر من چیزی که بدون اغراق و یا زیاده روی، شبیه به معجزه است، هرگز از بین نمی رود که نیاز داشته باشد منِ هنرمند آن را زنده نگه دارم. من اعتقادات خاص خودم را دارم که فکر می کنم این مسیری بوده که باید در آن قرار می گرفتم و چیزهایی را به یاد بیاورم.

به نظر من فردی که بیش از سی سال پیش و وقتی که من کودکی بیش نبودم شهید شده و از میان ما رفته، خودش در بهشت است و اگر زن و بچه و خانواده یا پدر و مادری داشته، آنها توانسته اند که با آن کنار بیایند و به زندگی خود ادامه دهند. اما شاید یادآوری این مسئله هم مانند وقایع کربلا و ماه محرم است که ما هر سال یاد آن را گرامی می داریم و به یاد شهدایش عزاداری می کنیم. قطعا آنها نیازی به اشکهای ما ندارند اما این ماییم که باید درون خود را شخم بزنیم و از خود بپرسیم که از سال گذشته تا کنون، چه کرده ام و به چه شخصی تبدیل شده ام. آیا این تغییرات را می پسندم؟

نتیجه تئاتر و سینما و هر هنر دیگری که در حوزه دفاع مقدس فعالیت می کند، این است که به این نکته بیندیشیم که گرچه در ظاهر برای آن فردی که جانش را در این راه داده، پس از مرگ تفاوتی نکند که چه بر سر ما می آید، اما ما باید به یاد بیاوریم که آنها عزیزترین دارایی شان را برای حفظ ناموس و مملکتشان داده اند. این برای ما مفید است و نه آن فردی که همچون معجزه است و فراموش شدنی و از بین رفتنی نیست؛ همانطور که خوبی در دنیا از بین رفتنی نیست. حتی اگر همه دنیا جمع شوند و بر روی آن خاک بریزند، باز هم از درخشش و نورش کاسته نخواهد شد.

این کارها برای این است که من نوعی، به خودم رجوع کنم و ببینم با افرادی که می گویم قهرمانان ملی و میهنی زندگی من هستند و به آنها افتخار می کنم، چقدر شباهت یا فاصله دارم؛ و اینکه چقدر از آرمان های آن افراد در من وجود دارند. به نظرم این گونه زندگیمان معنی پیدا می کند و این به نفع من است.

اگر ما بتوانیم شبیه آن افراد بشویم مملکت ما گلستان می شود. در حالی که این روزها شاهدیم که به خاطر یک میلیون تومان، افراد حاضرند یکدیگر را بدرند، در روزگارانی که خیلی هم دور از ما نبوده، کسانی همه داراییشان را برای حفظ ما و مملکتمان گذاشتند. اما آیا کسی می داند که به عنوان مثال فرزند شهید همت چه سنی داشت وقتی پدرش به شهادت رسید؟ امروزه ما افرادی را می بینیم که حاضرند به خاطر مبلغ ناچیزی که حقشان هم نیست، بر سر دیگران کلاه بگذارند اما پشت تریبون بروند و از «امام ما» و «آرمان های ما» سخن بگویند!

باز هم تاکید می کنم خوبی ها همانند معجزاتی هستند که از بین نمی روند و این ما هستیم که باید برخی چیزها را به یاد آوریم و خود را بسنجیم.

الهه شه پرست

با این اوصاف برخورد مخاطب با نمایش رگ چگونه است؟

به نظر من اتفاق خیلی جذابی رخ داده است. دروغ چرا! من واقعا فکر نمی کردم که استقبال خوبی از این نمایش بشود چرا که خیلی وقتها مردم خسته می شوند و ممکن است در مورد آثار دفاع مقدسی یا اخبار جنگی واکنش نشان دهند و بگویند ای وای باز هم جنگ! واقعا نمی تون گفت که آثار مخرب جنگ همان زمان تمام شد. حتی من که تنها سی و چهار پنج سال سن دارم صدای آژیر خطر زمان بمباران شهرها را به یاد دارم، پس امکان ندارد که تاثیر مخربش از بین برود و همین ها مردم را خسته می کند.

ولی در این نمایش دیدم که اگر کارخوبی باشد و قصه درستی انتخاب شده باشد مورد استقبال قرار می گیرد. شاخص ترین بازیگر نمایش ما برزو ارجمند است که دیگر یک جوان بیست ساله و مورد توجه دختران و پسران نوجوان و نیست که به خاطر او به تماشای ما بیایند. اما استقبال اولیه خیلی خوب بود و از یک زمانی عالی شد. این استقبال به حدی است که ما دیگر امکان دعوت مهمان نداریم و در حالت استثنایی و بسیار محدود باید از چند روز قبل هماهنگ کنیم.

خدا را شکر که تماشاچی این نمایش را دوست دارد و ارتباط برقرار می کند. موقع رورانس وقتی میبینم که تماشاچی در حال پاک کردن نم چشمش است، پیش خودم می گویم شد آنچه که باید می شد و ایوب آقاخانی و به تبعش ما کارمان را به درستی انجام داده ایم.

کار با ایوب آقاخانی خیلی لذت بخش است. زمانی که استاد من بود فکر می کردم که کار کردن با او باید خیلی سخت باشد اما کارگردانی است که حتی از دور متوجه حالات بازیگرش می شود. من نه تنها از نظر سنی و سابقه بلکه به معنی واقعی در دانشگاه، شاگرد او بوده ام و هنوز هم او را استاد خطاب می کنم، گرچه فاصله سنی بسیار زیادی نداریم؛ اما روح بزرگی دارد که بعد از تمرین عذرخواهی می کند و می گوید من متوجه شدم که کمی اذیت شدید. طبیعی است که چنین کارگردانی هر زمان دیگر هم مرا به کار دعوت کند بلافاصله می پذیرم.

آیا این خبر مفید بود؟

ارسال نظر:

دیدگاه

مهمترین اخبار

گفتگو

آخرین اخبار گروه

پربازدیدترین گروه

دیگر رسانه ها