در سال های اخیر، به استناد بسیاری از گزارش های رسمی نهادهای آمریکایی، چین به عنوان مهمترین تهدید علیه امنیت ملی آمریکا معرفی شده است. اینطور به نظر می رسد که تلاش پکن برای تضعیف نظم آمریکاییِ روابط بین الملل، مهمترین دلیل ایجاد چنین تفکری در میان نخبگان سیاسی آمریکا بوده است.

به گزارش خبرنگار سرویس بین الملل خبرگزاری موج، سال 2006، وزارت دفاع آمریکا در گزارشی اعلام کرد که بزرگترین تهدید علیه ایالات متحده آمریکا، کشور چین است. از آن سال تاکنون چین همواره یکی از دغدغه های مهم امنیت ملی آمریکا بوده است. در روزهای اخیر و همزمان با اعلام خروج نیروهای آمریکایی از سوریه نیز دو اظهار نظر از افراد ذی نفوذ در ساختار سیاسی ایالات متحده، بار دیگر تهدید چین در سیاست خارجی آمریکا را برجسته کرده است. از یک سو، استیو بنن استراتژیست اسبق کاخ سفید گفته که ترامپ به این دلیل از سوریه خارج شده تا تمرکز خود را بر چین متمرکز کند و از سوی دیگر، جیمز متیس وزیر دفاع اسبق ایالات متحده در نامه استعفای خود گفته است آمریکا باید مراقب تهدید کشورهایی مثل چین(و البته روسیه) باشد زیرا آن ها می خواهند نظم سیاسی مورد نظر خود را در جهان گسترش دهند و نظم آمریکایی را تضعیف کنند. نویسندگان و تحلیلگران آمریکایی نیز با توجه به اهمیت این موضوع به شدت به آن توجه کرده اند. به عنوان مثال، بیل گرتس نویسنده آمریکایی در کتاب خود با عنوان "تهدید چین: چگونه جمهوری خلق، آمریکا را هدف قرار می دهد" به طور مفصل به این موضوع پرداخته است. از این رو، در ادامه تلاش می شود تا به این سوال پاسخ دهیم که چرا آمریکا، چین را همچون تهدیدی بزرگ علیه امنیت ملی خود قلمداد می کند.

                                                                                                  تهدید

پس از جنگ جهانی دوم، قدرت های فاتح در جنگ بویژه آمریکا، پایه های نظم گسترده ی بین المللی را ریختند که عمیقا ریشه در باورهای ایدئولوژیک خودشان داشت. قدرت های برتر با ایجاد نهادها و قواعد بین المللی و دیکته کردن آن ها به سایر کشورها، ساختاری را شکل دادند که در آن امتیازات برتر به اقویا تعلق داشت و سایر کشورها اگر از مقررات آن ها تخطی می کردند با واکنش های شدیدی مواجه می شدند. از جمله این نهادها می تواند به بانک جهانی، صندوق بین الملل پول، سازمان تجارت جهانی و سازمان ملل متحد(مخصوصا سازوکار شورای امنیت) اشاره کرد. کشوری مثل چین در آن زمان از قدرت چندانی برخوردار نبود تا همچون قدرت های آن زمان این امکان را بیابد تا به نظمی شکل دهد که منافعش را تامین کند.

اوج گیری اقتصادی و به تبع آن سیاسی چین بویژه در 20 سال اخیر چشمگیر بوده است. تا آنجاکه برخی رشد اقتصادی و سیاسی چین را همچون معجزه می دانند و جمله ی ناپلئون بناپارات راجع به ملت چین را تکرار می کنند:"بگذارید چین در خواب باشد زیرا زمانی که برخیزد جهان را تکان خواهد داد". برای درک بهتر رشد اقتصادی چین کافی است در نظر بگیرید که در دهه ی 80 میلادی چین از نظر اقتصادی هم سطح کشوری فقیر همچون مالاوی در قاره آفریقا قرار داشت اما اکنون این کشور دومین اقتصاد برتر جهانی است و در بسیاری از سازوکارهای اقتصادی بین المللی، به مثابه بازیگری مهم تلقی می گردد. حال این قدرت جهانی به یک نظم بین المللی پا گذاشته است که سایر قدرت ها به آن شکل داده و امتیازها را برای خود تقسیم کرده اند و در این نظم، متناسب با قدرت چین، امتیازات لازم برای این کشور در نظر گرفته نشده است. متفکران غربی مثل پروفسور "جان میرشایمر" بر این باورند که چین علیه نظم آمریکایی، خروشی غیر مسالمت آمیز خواهد کرد و نظمی را تعریف می کند که به بهترین وجه منافع آن را تامین کند. 

                                                           چین 222

از این منظر، شاید بتوان آن سطر از نامه استعفای جیمز متیس که معتقد بود کشورهایی چون چین و روسیه به دنبال ایجاد جهانی متناسب با منافع خود هستند را به خوبی درک کرد. از این رو، ایالات متحده آمریکا، خیزش چین را بزرگترین تهدید علیه خود ارزیابی می کند. در حال حاضر، چین نفوذ گسترده ای در ترتیبات نهادی و اقتصادی کشورهای شرق آسیا دارد. این کشور بزرگترین شریک اقتصادی قاره آفریقاست که سنتا حیات خلوت قدرت های غربی بوده است.

چین نفوذ گسترده و رو به رشدی در اروپا و به ویژه حیات خلوت آمریکا یعنی آمریکای لاتین دارد و فراموش نکنیم که تراز تجاری ایالات متحده در رابطه اقتصادی با چین منفی است و این چین است که حدود 200 میلیارد دلار از رابطه تجاری با آمریکا نفع می برد. بیشترین بدهی خارجی ایالات متحده نیز مربوط به چین است. جدای از این مسائل، چینی های ارزش های جدیدی را هم در جهان تبلیغ می کنند که در تقابل با ارزش های آمریکایی است.

به عنوان مثال، چین عمیقا از پایبندی خود به سیاست عدم مداخله در امور داخلی کشورهای دیگر خبر داده است. هنگامیکه این کشور به سایر کشورها مثل کشورهای آفریقایی وام می دهد، هیچ گاه همچون ایالات متحده و قدرت های غربی اعطای وام را مشروط به اعمال اصلاحات اقتصادی در کشورهای وام گیرنده نمی کند. پکن مدل اقتصادی را تبلیغ می کند که مخالف مدل آمریکایی است و بجای تاکید بر دموکراسی(به عنوان نظم غالب سیاسی) و اقتصاد بازار(به عنوان نظم غالب اقتصادی)، بر ساختار سیاسی بسته و اتوکراتیک و بازار آزاد تمرکز دارد.

چین خود با همین مدل در جهان رشد کرده و این مدل بر خلاف مدل آمریکایی، ساختار سیاسی خاصی را به دیگر کشور ها تحمیل نمی کند که این امر خود برای سایرین که لزوما دموکراتیک نیستند جذاب است. در واقع سایر کشورها به چشم خود می بینند که کشوری چون چین در عرصه بین المللی وجود دارد که با در پیش گرفتن راهی متفاوت از آنچه قدرت های غربی تبلیغ می کنند توانسته به یک قدرت برتر جهانی تبدیل شود. امری که بر جذابیت چین برای آن ها می افزاید. چین با نهادهایی مثل سازمان همکاری های شانگهای، مجمع همکاری های چین-عرب، چین آفریقا و چین آمریکای لاتین در تلاش است تا سازوکارهای نهادی مطلوب خود را جایگزین نمونه های غربی کند. اینها و بسیاری از موارد دیگر نمونه های تلاش خزنده چین برای تبدیل شدن به قدرت برتر در جهان، افزایش وزن سیاسی خود و تضعیف هر چه بیشتر نظم آمریکایی روابط بین الملل هستند که این امر عمیقا نظریه پردازان و سیاست سازان در واشنگتن را هراسان ساخته است. درست بر همین اساس است که آمریکا، چین را بزرگترین تهدید علیه خود قلمداد می کند.