علیرضا سلطانی شاد، عکاسی که در سال های فعالیتش سرد و گرم بسیاری چشید، اما همواره با روحیه پشت لنز دوربین خود مشغول بود تا عاقبت دست روزگار توان عکاسی در دنیا را از او گرفت.

به احترام علی رضا سلطانی عزیز

سال ها پیش برای اولین بار وقتی پیگیر وضعیت معیشتی عکاسان جنگ بودم، علی رضا سلطانی را دیدم؛ نه جوان بود و نه پیر! همان برخورد اول چنان صمیمانه به صحبت نشستیم که گویی سال هاست رفاقت داریم.

هرچند مدت یکبار به بهانه ای زنگ می‌زد و حال و احوال می کرد. سرزنده و شاد بود، انگار روزگار او را فراموش کرده و هیچ سختی را ندیده؛ به یاد ندارم که زبان به گلایه از روزگار باز کرده باشد. همین است که معتقدم جوان بود و عاشق و هیچ وقت پیر نشده بود.

چند سال پیش، مشکلی برای یکی از عکاسان شهری پیش آمد، از آن مشکلات که بیشتر از آنکه مشکل باشد، باعث خنده و شوخی است! این دوست عکاس در منطقه عکاسی ممنوع کار کرده بود و یکی از نهادهای امنیتی دوربین و کارت اش را گرفته بودند؛ قرار شد که پیگیری کنیم تا داستان حل شود اما علی رضا ول کن نبود! مدام زنگ می زد که چه شد؟ چکار کردی؟ تماس چهارم عصبانی شد و گفت که میاد دنبالم تا برویم مشکل را حل کنیم؛ قطع کرد و من به دوستی که قرار بود با آن نهاد تماس بگیرد زنگ زدم، مشکل حل شده بود و دوست عکاس ما هم با دوربین و وسایل اش داشت می رفت خانه؛ یادم رفت به علی رضا خبر بدهم و سرگرم کار شدم که ناگهان بالای سرم ظاهر شد؛ حیرت کردم! نشستیم و کلی حرف زدیم.

مرگ بعضی را نمی شود باور کرد؛ اصلا مرگ به آن ها برنمی‌ خورد، به سراغشان نمی رود. علی رضا سلطانی این گونه بود و هست؛ وقتی خبر را دیدم با خودم گفتم لابد اشتباه شده، شباهت اسم بوده ولی انگار.....

یکجور شوک بود، خبر مثل دروغ سیزده فروردین؛ حالا دیگر باید پذیرفت که دوربین اش کار نمی کند و سلطانی با آن روحیه ی جوان و سرزنده، زنگ نمی زند و نمی گوید بی معرفت کجا تشریف داری؟....

شاید نباشد اما هست، هست و نامش و یادش برای همه ی آنها که دوست اش دارند زنده است.

نوید صالحی

عضویت در کانال تلگرامی خبرگزاری موج