محمودرضا امینی – مدیران ارشد اگر چه مدیران سیاسی و استراتژیک هستند، اما نباید محل ارائه ایدئولوژی و نگرش های خاص سیاسی باشند.

ما در کشور با خلا حزبی روبه رو هستیم و معلوم نمی شود که مدیران از کدام جایگاه تفکری وارد میدان شده اند. گروه هایی هم که به عنوان تشکل حزبی فعالیت می کنند، فاقد مانیفست مشخص هستند. به همین دلیل مدیران ارشد ما در فاصله های زمانی مختلف تحولات فکری گسترده ای پیدا می کنند. به صورتی که گاهی از منفی صد به مثبت صد و یا برعکس می رسند.

به همین دلیل است که می بینیم چه بسیار اصولگرایانی بوده اند که امروز در قامت اصلاح طلبی فعالیت می کنند و چه بسیار چپ گرایانی بودند که در حال حاضر در غالب اصولگرایان نظریه پردازی می کنند. افراد خنثی هم در این میان کم نداریم.

بنابراین تشکل های سیاسی تعیین کننده یک ساختار فکری مشخص نیستند و مشخص نمی شود مدیرانی که از دل احزاب بیرون آمده اند با چه پشتوانه فکری می خواهند اداره ساختار حکومتی را در دست بگیرند.

برای بیان بهتر موضوع، نیاز به مثالی داریم که کمتر در این حوزه اتهام خورده و آنهم دستگاه قضایی است. در قوه قضاییه رییس قوه قضاییه با هر نگرش سیاسی و یا قضات ما با نگرش های سیاسی مختلف اصولگرا و یا اصلاح طلب، باید در یک چارچوب مشخص قانونی تصمیم گیری و حرکت کنند. در دستگاه قضایی افراد باید یک سری شرایط خاص داشته و باید قانون را اجرا کنند و تمایلات سیاسی قضات، تاثیری در احکام ندارد.

اما اگر زمانی تمایلات سیاسی افراد در همین دستگاه به کار گرفته شده و در جایگاه خودش ایدوئولوژیک شود، به این معنی که فرد مسوول، مصدر تفکر خاصی شود، از رشد و پیشرفت واقعی عقب مانده و به قول مشهور تبدیل به یک عنصر حرف درمان یا امید درمان و یا حتی یاس القا می شود.

بنابراین در مدیریت های کلان و تاثیرگذار، مدیران نباید از میان افرادی انتخاب شوند که مبتنی بر تفکر خاصی حرکت کرده و به ویژه اگر اینکه منشا این تفکر سیاسی نیز مشخص و معلوم نباشد.

علت این است که اداره حکومت باید مبتنی بر یک تفکر باشد. مصدر توجیه، تغییر و یا تفسیر این تفکر نیز مشخص است. در نقطه ای قانون باید حاکم باشد و مرجع تفسیر و یا تغییر قانون نیز مشخص است. اگر نیاز به تحول و تغییر و به روزرسانی نیز داشتیم، ولی فقیه به واسطه جایگاه ولایت مطلقه می تواند تحول را ایجاد کند.

در جمهوری اسلامی پایه اندیشه اسلامی و اندیشه انقلابی است. اصل اسلام ناب محمدی (ص) است. اما وقتی می بینیم که روسای جمهور، روسای مجالس و یا روسای جایگاه های تاثیرگذار گاهی اندیشه هایی دارند که تیشه به تفکر و اندیشه نظام می زند، نتیجه این می شود که پس از دوره ای تبدیل به مخالفین و یا اپوزیسیون نظام می شوند.

نمونه عینی این وضعیت را می توان در زندگی مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی یافت. ایشان دارای تفکری خاصی بود. هر جایی که با تفکر خاص خود وارد می شد، مورد اعتراض قرار می گرفت. این در حالی است که انسان پرتلاش و کارآمدی بود. اما هرجایی به عنوان یک ایدئولوگ به میدان می آمد، حاشیه ساز می شد و حاشیه ها بر متن تاثیر منفی می گذاشت.

در دوره اصلاحات و دوره بعد از آن نیز همین وضعیت را شاهد بودیم. با این تفاوت که مدیران با سوادتر، با پختگی بیشتر عمل وارد شده و کسانی که سواد کمتری داشتند عجولانه و هجومی کار می کردند.

در دوره اصلاحات شاهد بودیم رییس جمهور وقت بحث جامعه مدنی را مطرح کرد و رهبری عظیم الشان انقلاب برای جلوگیری از انحراف در جامعه، موضوع جامعه النبی را مطرح فرمودند.

در دوره بعد از اصلاحات و یا دوره فعلی نیز همین شرایط را شاهد هستیم که روسای جمهور و روسای دستگاه های تاثیرگذار هر کدام با تفکر خاص خود به میدان آمده اند.

گاهی این تفکرات مبتنی بر یک تفکر اجتهادی است. به عبارتی فرد مسوول، روحانی و مجتهد است و نظریه ای دارد. این نظریه اجتهادی به طور قطع قابل احترام بوده و کسی مانع از بیان آن نمی شود. اما مشکل زمانی ایجاد می شود که فرد مسوول بخواهد این نظریه اجتهادی خود که تنه به تنه تفکر اصلی اسلامی و انقلابی می زند را در جامعه بسط دهد. بسط این نظریه موجب هرج و مرج می شود. فرقی هم نمی کند که مرحوم هاشمی رییس جمهور باشد و یا آقای حسن روحانی.

اگر مدیران ما بخواهند تفکر خاص خود را در معرض عموم بگذارند و برای بسط آن تلاش کنند، این حرکت خطا است و موجب فساد و سرگردانی مردم می شود. زیرا مدیران ما باید مبلغ تفکر نظام حاکم و ارزش های نظام حاکم باشند.

من نمی توانم رییس یک قوه، یا مجمع و یا شورایی باشم و در عین حال یک تفکر نوظهوری را بیاورم. برخی از مسوولان تفکرات نوظهور با خود آورده اند و برخی نیز تفکرات ارتجاعی داشته اند. این موضوع موجب التقاط و سرگردانی مردم می شود.

به عنوان نمونه فرض کنیم یک نفر در کشور رییس جمهور می شود و این رییس جمهور تصور می کند که به حضرت ولی عصر (عج) مستقیما وصل شده است. به طور طبیعی این فرد دارای تفکری می شود که دیگر ولی نمی خواهم و نیازی به ولایت پذیری در خود احساس نمی کند.

و یا اینکه ما در دوره مرحوم مهندس بازرگان با این تفکر روبه رو بودیم که نخست وزیر اعتقادی نداشت که حکومت با جنبه اسلامیت مشروعیت می پذیرد، بلکه به دنبال غرب گرایی و تعاملات ویژه با غرب بود و در عمل نیز این تفکر را اجرا می کرد.

زمانی که مدیران ما در جایگاه نظریه پردازی و آنهم از دیدگاه اسلامی می نشینند و برای توجیه تفکر خود به آیات کلام الله مجید و احادیث استناد می کنند، موضوع حساس تر و خطرناک تر می شود.

اگر از این دست مسائل مسوولی به طور مرتب در جامعه مطرح کرد، باید بدانیم در تلاش است تا تفکری به غیر از تفکر اصلی نظام و پایه های اصلی که پایه اسلامی و انقلابی است را می خواهد به جامعه القا کند.

تفکری که در حال حاضر متاسفانه در حال شکل گیری است، تفکر لیبرالیستی است. تفکری مبتنی بر مسامحه، تساحل و تسامح است. تفکری که دین را ابزار رسیدن به هر هدفی می داند. یعنی می گویند ما مسلمانیم و آیه و حدیث می آورند که می توانیم با آمریکا دست بدهیم. گاهی از روی نادانی و یا ناآگاهی آیات و روایات را تفسیر به رای می کنیم که بسیار خطرناک است و جای این دیدگاه در آتش جهنم است.

تفکر لیبرالی مبتنی بر تفکر مسیحیت است، چرا که از اسلام لیبرالیسم استخراج نمی شود. به عنوان نمونه اسلام وقتی می گوید نباید برتری کافر بر خود را  بپذیرید، پس وزیر مسلمان هم نباید در مجلس بگوید اگر فلان کار را انجام ندهیم، آمریکا با ما چنین و چنان می کند. بیان این مطلب به معنی پذیرش برتری دیگران بر جامعه و توان امت اسلام است.

تفکری که صلح امام حسن (ع) و یا مذاکره امام حسین (ع) با حر را عاملی برای مذاکره با هر کسی می داند و این دو حادثه تاریخی را به نفع تفکر خود تفسیر می کند، خطرناک است. حتی شاهد هستیم انتظار فرج حضرت ولیعصر (عج) را به نفع تفکر خودشان تفسیر می کنند و قرائت جدیدی از اسلام و شیعه بیان کرده که بسیار خطرناک است.

این رفتار در جامعه به این دلیل خطرناک است که مردم را گمراه می کند. به ویژه زمانی که رهبری معظم انقلاب یک تفکر را بیان می فرمایند و در مقابل می بینیم رییس جمهور و یا روسای قوای دیگر مدل دیگری حرف می زنند. آن زمان مردم می پرسند این اسلام صحیح است و یا اسلامی که رییس جمهور و یا روسای قوای، مجمع تشخیص و شورای نگهبان مطرح کرده اند؟

شکل گیری تفکرات جدید التقاطی حتی از اینکه کسی علیه نظام اسلحه دست بگیرد، خطرناک تر است.

در حال حاضر مدیر ارشد اجرایی کشور یک روحانی است، رییس مجلس یک آقازاده از خانواده روحانی است و رییس قوه قضاییه یک مجتهد است و روسای مجمع تشخیص و شورای نگهبان و ... روحانی هستند. اگر این افراد حرفی به غیر از حرف ولایت مطلقه فقیه بیان کردند، باید بدانیم تبعیت پذیری آنها از ولایت واقعی نیست و تنها در شعار حرف از تبعیت از ولایت می زنند.

زیرا وقتی رهبری معظم انقلاب می فرمایند فلان اقدام نشود، باید به دلیل جایگاه ولایی ایشان اطاعات کرد. اما می بینیم در برخی امور مدام به فرمایشات و فرامین ولایت حاشیه و تبصره می زنیم. حتی گاهی اصرار می کنیم که رهبری نظر خود را تغییر دهند.

ممکن است ولی امر برای حفظ اتحاد مردم و برای حفظ وحدت جامعه، در نقطه ای نظر خود را تغییر دهند، اما آیا این افتخار است بگوییم رفتیم و چانه زدیم و نظر حاکم مطلق را تغییر دادیم. پس ولایت پذیری در این شرایط چگونه تفسیر می شود؟

بنابراین مسوولان حکومتی در شرایطی که معلوم نیست با کدام مانیفست و از کدام حزب و گروه می آیند و حرف های ابتدایی آنها با کارهای بعدی منافات دارد، نباید نظریه پردازی کنند، بلکه باید نظریه جمهوری اسلامی را تبلیغ کنند.