سرویس بین الملل- معلوم نیست جامعه بین المللی از ملاقات روسای جمهور روسیه و ایالات متحده در حاشیه اجلاس گروه 20 باید خوشحال و امیدوار باشد یا ناراحت و نگران؟

به گزارش خبرگزاری موج، متین‌مسلم ‌کارشناس بین‌الملل در سرمقاله روزنامه آفتاب یزد نوشت: از یک سو این دو بر سر پاره‌ای مسائل و مناقشات بین المللی مانند سوریه به توافقی اولیه دست یافتند. از سوی دیگر اصرار دارند از جزئیات مذاکرات سری 90 دقیقه‌ای که قرار بود حدود نیم ساعت طول بکشد، خبری منتشر نکنند. این به خودی خود نگران کننده است. ملاقات سری هامبورگ با هر جزئیات مهمی که به پایان رسیده باشد، اما این سوال را به نوبه خود مطرح کرده 'در حل و فصل منازعات بین المللی آیا در حال بازگشت به سازو کارهای دوران جنگ سرد در سطوح بالا هستیم؟' آیا تجربه دوران پس از جنگ سرد تا به آن حد ناکارآمد و ناامید کننده بوده که حل وفصل اختلافات و منازعات بین المللی مجددا محدود و منوط به نظرات دو قدرت جهانی شده است!؟

البته با نگاهی کلاسیک و مکا نیکی، شاید ایده بی دردسرتری باشد.اما با نگاهی فلسفی به بنیان های بحث و نیز درک متفاوت اما مدرن از دو مفهوم 'ساختار و توزیع منابع قدرت' به ویژه از ابتدای دهه 90، ایده‌ای به غایت محافظه کارانه، احتمالا تحقیرآمیز و تا حدی غیرقابل هضم به نظر می‌رسد. بیشتر به این دلیل که این ایده با تصورات ورایی ما از فروپاشی جماهیر شوروی و تولد یک اروپای متحد و یکپارچه در تعارض معنایی عجیبی قرار دارد. قرار نبود شرایط اینگونه باشد. ما فکر می‌کردیم جهان متحول شده و اروپای نوزای رها شده، در پس فروپاشی اردوگاه شرق، با چرخشی معنادار، ضرورتا ومنطقا به سوی یک اروپای آزاد،قدرتمند و متحد معطوف خواهد شد. اتفاقا قرار بود بازتعریف نقش محوری ایالات متحده در رهبری جهان غرب در همین چارچوب صورت گیرد. اما اکنون به نظر می رسد سناریو آنچنان که انتظار بود پیش نرفته است.

آرزوی اروپای مستقل خواست سیاستمداران اروپایی بوده و هست

آرزوی یک اروپای مستقل در ویترین البته چیز قشنگی است و خواست دیرینه سیاستمدارانی مانند دوگل، ویلی برانت، هلموت اشمیت، هلموت کهل و فرانسوا میتران و امروز خانم مرکل به شمار رفته و می‌رود (علی رغم کار شکنی بچه فضول و شورشی محله،بریتانیا)! آنها آرزو داشتند غرب و جهان مدرن روزی مستقل از ایالات متحده ، تحقق آمالها و آرزو های خود را با قرائت و سیاست مستقل اروپا جستجو کرده و به دست آورد. شاید فروپاشی شرق زمانی برای تحقق این آرزو بود.اما شدت و سرعت چرخش گریز ازمرکز تحولات تقریبا 25 سال اخیر (از زمان فروپاشی بلوک شرق)، نشان داد این گونه برداشتها از تحولات، الزاما با واقعیت امر سیاست و دیپلماسی تطابقی ندارند. می تواند نتیجه‌گیری تاسف آوری باشد. لکن ما با واقعیاتی روبرو هستیم که حتی تجربه پس از فروپاشی بلوک شرق که می توانست به یک گذار و گذرتجربی - تاریخی مهمی در سیاست مدرن تبدیل شود، ظاهرا نتوانسته ماهیت آنها را تغییر دهد.

می‌توان استدلال کرد پایتخت های اروپایی در موضعی مستقل قادر به تاثیرگذاری بر بستر تحولات عصر بحران ها هستند. اما در عمل و تحلیل نهایی واقعا اینگونه است!؟ البته که پاسخ منفی بسیار آزاردهنده و ناامید کننده به نظر می رسد!، اما پاسخ مثبت نیز تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمی کند. طی تقریبا 25 سال گذشته، از زمان جنگ شرم آور بالکان و فروپاشی یوگسلاوی گرفته تا تشدید نامتعارف بحران های خاورمیانه مانند لیبی، یمن، سوریه، عراق و اندکی دورتر افغانستان (جدای از بحران دائمی اعراب - فلسطینیان و اسرائیل) و اینک خلیج فارس، اروپا نتوانسته نقشی تغییر دهنده و تعیین کننده در تحولات بحران زا از خود نشان دهد.

در موضوع برجام ، اروپا تحرک مثبت داشته است

البته در موضوع توافق هسته‌ای ایران، کشورهای اروپا تحرک مثبت و درخور توجهی از خود نشان دادند .اما عمیقا معتقدم بخش زیادی از این موفقیت به دیپلماسی پیچیده و زیرکانه ایران مربوط می شود که توانست قدرت های جهانی و افکار عمومی را در بلوک گفتمانی خود قرار دهد و از این پیچ خطرناک با موفقیت عبور کند. اما در سایر تحولات نگران‌کننده فعلی و پیش رو به نظر می رسد اروپا موفق نشده یا نتوانسته خود را به عنصری مستقل و تاثیرگذار تثبیت و تحمیل کند!

در غیر این صورت مثلا دلیلی نداشت تا به این اندازه خود را منتظر ملاقات آقای پوتین و آقای ترامپ در حاشیه اجلاس گروه 20 و چگونگی توافق و تفاهم آنها نشان دهد. این یعنی همان برگرفتگی و تحت تاثیر قرار داشتن از سنت های دیرینه دوران جنگ سرد که فکر می کردیم خاتمه یافته است. همه چیز ظاهرا در حال بازتولید شرایط گذشته است. در چنین وضعیتی حال چه اهمیتی دارد آقای ترامپ اعلام کند که به معاهده زیست محیطی پاریس یا قانون تجارت آزاد پایبند نیست؟ اگر او و آقای پوتین احساس می‌کنند قادربه توافق برسر هر چیزی پشت درهای بسته هستند )مانند توافق آتش‌بس در سوریه) ،پس چه دلیلی دارد آنها خود را متعهد نهایی به جامعه بین‌المللی بدانند؟ از چنین زاویه‌ای و در نگاهی موقعیتی، آیا این شکستی برای اجلاس گروه 20 در هامبورگ و سرافکندگی میزبان(خانم مرکل )آنطور که احزاب مخالف در آلمان گفته‌اند به شمار نمی رود؟. با منطق ریاضی من هم باور دارم که نشست هامبورک عملا به اجلاس 1+19 و یا بهتر است گفته شود 2+18 تبدیل شد. اما با منطق فلسفه سیاسی و دیپلماسی جهانی، نتیجه شرایط پیش رو چه خواهد‌شد؟ نمی‌دانم! آیا ما در حال مواجه شدن با جهانی نو و فضای متفاوتی هستیم؟ یا شرایط دوران جنگ سرد با همه الزامات آن در حال بازتولید در عرصه جهانی است!؟ بهتر است ابتدا برای این سوال پاسخی پیدا کنیم.