طباطبایی می گوید که من از شرایط امتناع حرف می زنم و این شرایط، تاریخی است. یعنی مجموعه ای از ساختارها، نهادها و گفتارها وجود دارد که بودن چیزی را ممکن و نبودن برخی چیزها را ممنوع می کند.

به گزارش خبرگزاری موج، رحیم محمدی، عضو هیات علمی دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی در نشست «هم اندیشی ابن خلدون و علوم اجتماعی؛ نگاهی انتقادی به روایت سید جواد طباطبایی» که به همت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار شد، ابتدا با اشاره به اینکه من از شاگردان دکتر سید جواد طباطبایی بوده ام و درس های بسیاری از ایشان فراگرفته ام گفت: دکتر طباطبایی همیشه در کلاس هایش به این نکته که هر جا که هستید دوباره آنجا را بیاندیشید تاکید داشت. همچنین دکتر طباطبایی بر خلاف آن چیزی که دوستان مطرح کردند که کتاب ایشان روش ندارد در کتاب می گوید که روش من تحلیل گفتار است پس قطعا مفاهیم برای او مهم هستند. همچنین در فلسفه قدیم ما اصطلاح ها و مفاهیمی مانند مانع و مقتضی را می بینیم اما طباطبایی می گوید که من از شرایط امتناع حرف می زنم و این شرایط، شرایط تاریخی است. یعنی مجموعه ای از ساختارها، نهادها و گفتارها وجود دارد که بودن چیزی را ممکن و نبودن برخی چیزها را ممنوع می کند.

محمدی در ادامه گفت: طباطبایی مکرر در کتابش، از ایران زمین و آینده آن صحبت می کند و در مقابل آن مغرب زمین را قرار می دهد. واژه ایران زمین را ما در فردوسی هم می بینیم. اما فردوسی وقتی از ایران زمین سخن می گوید تفنن نمی کند. اما فیلسوف امروزی وقتی آن را به کار می برد تفنن است. از این بی معنی تر واژه مغرب زمین است. به نظرم امروزه دست اهل فلسفه از مفاهیمی که ایران را توصیف بکند خالی است و مجبور است به مفاهیمی دست ببرد که حال و شناخت ما را پنهان می کند. فردوسی وقتی که از خاک می گوید به جدّ از آن یاد می کند اما فیلسوف امروزی وقتی از ایران زمین و خاک سخن می گوید تفنن می کند.

وی در ادامه سخنانش به این پرسش که ابن خلدون با ایران چه نسبتی دارد پرداخت و گفت: طباطبائی سه مفهوم می آورد. او ابن خلدون را گاهی از سخنگویان اسلامی، گاهی از سخنگویان دوره اسلامی و گاهی سخنگوی دوره امپراتوری اسلامی می داند. پس او می خواهد به واسطه اینکه ابن خلدون سخنگو و گزارشگر چیزی است که او آن را تمدن اسلامی، دوره اسلامی و امپراتوری اسلامی می نامد به وضع انحطاط بپردازد. اما آیا واقعا ابن خلدون سخنگوی دوران و تمدن بود؟ طباطبایی گفتار ابن خلدون را به مثابه گفتاری در تمدن اسلامی و با اغماض در تمدن ایرانی بررسی می کند و می گوید کوشش های نظری عمده ابن خلدون به دنبال تجربه ژرف او از وضع انحطاط همه سویه که همه ارکان امپراتوری اسلامی را فرا گرفته بود، متوجه تحلیل تاریخی انحطاط یا علت شناسی انحطاط کرد و...به همین دلیل به ضرورت تاسیس علم عمران پی برد.

محمدی یادآور شد: ابن خلدون در مغرب اسلامی زیست می کرد. اما ایران در کجای این تاریخ و دوره بود؟ از سال 615 به این طرف، ایران به معنای یک تمدن و بخشی از جهان اسلام تقریبا از بین می رود. به این اعتبار باید این پرسش که ابن خلدون چه نسبتی با ایران داشت را مطرح کرد. آیا وقتی می اندیشید به ایران فکر می کرد؟ در همان زمانی که ابن خلدون زیست می کرد و به سه مفهوم بداوه، حضاره و دولت می اندیشید، آیا ایران یک زیست بداوه ای داشت؟ من معتقدم ایرانیان بعد از مغول از چند موضع مبارزه می کردند، یکی از موضع معرفتی تشیع در خراسان است، بنابراین در ایران چند جنبش اتفاق افتاده است؛ یکی از لحاظ سیاسی حمله مغول بود، به لحاظ دینی هم تجدید دین در قرن هفتم در ایران راه افتاد و به لحاظ فکری هم به دنبال تجدید سلطنت در زمان سلجوقیان را داریم.

وی افزود: گویا ایران در همان تاریخ که طباطبایی آن را تحت عنوان تاریخ اسلامی بیان می کند ایران نبوده است. پس اختصاصا طباطبایی نسبت قوی ای با ایران نداشته است. اساسا ایران در تفکری که طباطبایی می سازد نیست. اما چرا طباطبایی به این دام افتاد؟ به نظرم این اندیشه فکویی است یعنی می گوید تاریخ اندیشه می نویسم و اندیشه ابن خلدون را به مثابه یک داده پیدا می کند که باید تاریخ انتقادی آن را بنویسد.

محمدی در ادامه تشریح کرد: بنابراین طباطبایی به نظرم در دو دام افتاد، یکی دام روشنفکران عرب بود که ابن خلدون برایشان مهم است و به دنبال ساختن تاریخی غیر تئولوژیک برای دنیای عرب بودند. دوم روشنفکران دینی یا سنت گرایان ایرانی بودند که می خواستند در مقابل تمدن غربی بدیلی بسازند و چون فکر می کردند ابن خلدون در مقابل دورکیم، مارکس و وبر و... می تواند جامعه شناسی دیگری بسازد آن را مطرح کردند.

استاد دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی در ادامه سخنان خود با اشاره به اینکه طباطبایی در این کتاب معاصرت را چگونه توضیح داده است پرداخت و گفت: می گوید امروز ما در شرایط بحران هستیم. با مفهوم هگلی گسیختگی را به کار می برد. در تقلید ظاهر تمدن غرب است و فکر می کند آگاهی را هم می توان مانند تکنولوژی انتقال داد. درصورتیکه این مفاهیم بسیار اندیشه ساقط کن، زندگی ساقط کن و...است. من فکر می کنم ردپای فوکو در این کتاب بیشتر از هگل است. وقتی که از مرگ سوژه سخن می گوید و تفاوتش در این است که سوژه طباطبایی در ابتدا مرده است و شرایط تاریخ او را به هرکجا که بخواهد می برد.

وی یادآور شد: طباطبایی وقتی از سنت می گوید یعنی از اندیشه سنت می گوید. اما جامعه شناسی وقتی از سنت می گوید یعنی از ساختار آن یعنی از خانواده، بازار و...سخن می گوید. بنابراین وقتی به سنت می رود آن چیزی را که بنیاد فلسفی و تئولوژیک ندارد می بیند. یعنی وضع اکنون ما نه بنیاد فلسفی دارد و نه بنیاد تئولوژیک دارد پس فیلسوف می گوید که در بحران هستیم. در صورتیکه جامعه شناسی به این صورت نمی نگرد. جامعه شناسی می گوید تجدد ایرانی یک امر اجتماعی است و یک امر تئولوژیک و فلسفی نیست. و فیلسوف باید به دنبال آن بدود.

محمدی در پایان گفت: ما نیازمند کاری مانند آنچه مارکس کرد هستیم. هگل از ایده آغاز کرد، مارکس می گوید من از ماده شروع می کنم. شاید فیلسوف امروز ایران هم بایستی از بازاندیشی در بازار فلسفه ای بتواند آغاز کند. از پشت به این نهادها که به مثابه امر اجتماعی گشوده شده است نگاه کند. فیلسوف ما باید در بنیادهای اندیشه ایرانی بیاندیشد یعنی همان کاری که مارکس کرد. اما پرسش این است که چرا فیلسوف نقطه آغازش را تغییر نمی دهد.

عضویت در کانال تلگرامی خبرگزاری موج